داستان کوتاه «بیرون، پشت در»
- رضا نجفی
- داستان کوتاه
اینجا داستان کوتاه «بیرون، پشت در» از رضا نجفی را میخوانیم… با داستانگرد همراه باشید.
آنکه بر در میکوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است…
زنگ در به صدا در میآید، یکبند و طولانی. از خواب میپرم. تا چند لحظه هیچ یادم نمیآید کجایم و چه اتفاقی افتاده است. قلبم تند میتپد، تند، تندتر! سالهاست که از شنیدن صدای زنگ در و حتا زنگ تلفن مضطرب میشوم، حتا میترسم صندوق نامهها را نگاه کنم، مبادا نامهی ناخوشایندی برایم رسیده باشد. اما این تشویش و اضطراب از کجا میآید؟ همان طور بی حرکت توی تاریکی میمانم. پدر بزرگ روزی گفته بود آن کس که در میزند، چیزی برایت نیاورده، آمده است چیزی از تو بستاند!
پدربزرگ متعلق به نسلی بود که در شبهایش، گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر و ابر از خود میترسید. و خب ما نیز وارث درگذشتگان خود هستیم، بلکه هراسهای جدیدی را بر میراث گذشتگانمان افزودهایم.
یک بار دیگر صدای طولانی زنگ میآید و هوشیاریام آرام آرام برمیگردد. اتاق آن قدر تاریک است که چشمانم چیزی را نمیبینند. دست میکشم روی کاناپه. چه وقت روی کاناپه خوابم برده بود؟ چرا توی تختم نبودم؟ یادم میافتد که خواب س. را میدیدم. نکند واقعاَ خود س. پشت در باشد؟ اما پدر بزرگ پس از آنکه یکبار ماشین سیاه بزرگی شبانه دنبالش آمده بود، گفته بود آن کس که در میزند، چیزی برایت نیاورده!
از بیرون صدای اتومبیلی میآید و برای یک لحظه سایهی درختی که روی شیشه افتاده، انگار که جان بگیرد، توی اتاق میچرخد و دوباره همه جا تاریک میشود. تا صدای اتومبیل دور شود، هراس در جانم میریزد. نسل من، نسلی است که از اتومبیلهای ناشناس میترسد، گویی هر اتومبیل سیاه بزرگی ممکن است برای بردن ما آمده باشد.
باز هم زنگ به صدا درمیآید. چه سماجتی! هر که هست لابد میداند من باید خانه باشم. چشمانم به تاریکی عادت میکند. روی کاناپه نیم خیز میشوم. دیگر صدای زنگ در نمیآید. از همان جا که لمیدهام، شیشهی مات در ورودی را میبینم. سایهای ثابت و سنگین پشت آن منتظر ایستاده است. هیچکدام تکان نمیخوریم. هر دو منتظر هستیم.
اما چه کسی پشت در است؟ شاید ک. باشد. به هر حال در زندگی هر کس، دست کم یک نفر پیدا میشود که آدم نمیخواهد ببیندش، گرچه همواره و همواره میبیندش. و از سویی دیگر هر کسی در زندگی گمکردهای دارد، کسی که همواره آرزوی دیدارش را داری، نه تنها آرزو بلکه عطش او را، حسرتاش را… و اگر این پشت در همان او باشد چه؟ اما پدر بزرگ چیز دیگری گفته بود. او به همهی کسانی که در خانهاش را به صدا درمیآوردند بدبین بود.
در جایم راحت نیستم. پاهایم خواب رفته است. کرخت شدهام، اما از ترس تکان نمیخورم. گرچه اتاق تاریکتر از آنی است که کسی از بیرون و از پشت آن شیشههای مات متوجه وجود کسی داخل خانه بشود.
از فرط بیکاری بیهوده سایههای مبهم اشیاء را نگاه میکنم، بطری کنار کاناپه، کپهای کتاب کنار آن، میزگرد و صندلیهای دور آن، مجسمهی بودای روی قفسهی کتابخانه که همواره به آرامشاش غبطه خوردهام، راهروی تاریک، شیشهی مات در ورودی و سایهی پشت آن.
میترسم ک. پشت در باشد. اما اگر او نباشد، اگر س. پس از مدتها غیبت سراغ من آمده باشد چه؟ یعنی ممکن است این قدر خوش شانس باشم؟ اما پدر بزرگ گفته بود آن کس که در میزند، چیزی برایت نیاورده است. نه، خوش شانسی همواره قدرت پرواز حقیرانهای دارد، اما بدشانسی… بدشانسی میتواند فراتر از قدرت تخیل آدم هم پیش رود.
آیا باید در را باز کنم؟ اگر ک. پشت در باشد یا حتا یک مزاحم دیگر چکار کنم؟ در این لحظات توان روبهرو شدن با هیچ ناخواستهای را ندارم. اما از سویی دیگر بسیار بسیار نیازمند دیدن س. هستم. میدانم که فقط دیدار اوست که حالم را خوش خواهد کرد. اما از کجا باید بفهمم چه کسی پشت در است؟
هر چه میکوشم نمیتوانم تصمیمی بگیرم، هر چند به قول یک فلانفلان شدهای که متاسفانه اینبار حق با او بود، دست به انتخاب نزدن خودش هم گونهای انتخاب است. بی دلیل یاد تمثیل مسخرهای میافتم که گویا به آن در عالم منطق، ترجیح بلا مرجح میگویند یا قضییهی حمار؛ اینکه اگر خری گرسنه را میان دو بسته علوفهی یک اندازه و یک شکل قراردهی، به گونهای که خر نتواند تفاوتی میان آن دو بیابد، و اگر خر فقط مجاز به انتخاب یکی از آن دو باشد، او در میان انتخاب میان یکی از دو بسته، آن قدر صبر میکند تا از گرسنگی بمیرد. شاید این تمثیل به نظر توضیح وضعیت من است، اما نه، نیست.
دلم میخواهد، برخیزم و در را باز کنم، اما نمیتوانم.دوباره روی کاناپه خوابم میبرد و فراموش میکنم نگاهی به سایهی پشت در بیندازم.
