نگاهی به رمان «آتش و عشق» نوشتۀ «میم. دبیری»

رمان «آتش و عشق» از همان سطرهای نخستین خود، ادعای بی‌طرفی ادبی را کنار می‌گذارد و به‌روشنی در جایگاه «بیانیه‌ای اخلاقی–سیاسی» ظاهر می‌شود. این اثر نه در پی بازنمایی واقعیت، بلکه بر آن است تا آن را محاکمه کند. محاکمه‌ای که همزمان متوجه قدرت سیاسی، دینِ ابزاری و انسان قربانی است.

 از این دید، «آتش و عشق» بیش از آنکه به رمان رئالیستی شناخته‌شده نزدیک باشد به آثاری چون رمان‌هایی که به تعبیر ژان ‌پل سارتر، نوشتن را کنشی مداخله‌گر در تاریخ می‌دانند، نه بازتابی خنثی از آن، نزدیک می‌شود.

گشایش رمان با ارجاع به فیلمی درون‌متنی با همین نام «آتش و عشق» اهمیتی بنیادین دارد. این گزینش، در نگاه نخست فرامتنی، یک ژست نظری به نظر می‌رسد: نویسنده از همان آغاز اعلام می‌کند که جهان رمان، جهانی است که در آن تصویر، اسطوره و روایت رسمی، جای واقعیت را گرفته‌اند. و صحنه پایانی فیلم، با تصویر کودکی پیچیده در پرچم و دیالوگ تهدیدآمیز «اینجا برای تو آخر خط است»، نه‌تنها یادآور سینمای ناسیونالیستی متأخر است، بلکه به‌مانند الگویی از خشونت  پذیرفته‌شده (مشروع) کار می‌کند (ص. ۳–۵). این همان چیزی است که والتر بنیامین از آن با عنوان «زیباشناسی‌کردن سیاست» یاد می‌کند؛ جایی که خشونت، نه به عنوان یک فاجعه، بلکه به‌صورت تصویری باشکوه نمایش داده می‌شود.

راوی رمان، دکتر ماهر عبدالسلام، درست در نقطه برخورد این خشونت زیباشناسانه و یک قربانی قرار دارد. و از سویی، گزینش یک پزشک در جایگاه راوی اصلی، تصادفی نیست. پزشک در این متن، نه نماد نجات، بلکه شاهد شکست نجات است. و قلم طلایی‌ای که ماهر در مراسم فارغ‌التحصیلی‌اش دریافت می‌کند (ص. ۱۲)، از همان ابتدا بار نمادین سنگینی دارد: قلمی که قرار است بنویسد، اما در ادامه، در خون و جنایت غلتیده می‌شود. این «قلم» به ‌معنای دقیق کلمه، آن چیزی می‌شود که میشل فوکو آن را پیوند دانش و قدرت می‌نامد؛ دانشی که نه رهایی‌بخش، که ابزار مدیریت مرگ است.

نکتۀ کلیدی در آغاز رمان، ساختار اعترافی آن است. ماهر از همان صفحات نخست، در موقعیت یک متهم ایستاده است، نه قهرمان. روایت او، به‌جای آنکه راه صعود را نشان دهد، از پیش بر فروافتادن تأکید می‌کند. تصویر کلاه فارغ‌التحصیلی‌اش که وارونه بر زمین می‌افتد (ص. ۱۴)، نشانه‌ای آشکار از وارونگی سرنوشت و شکست پروژه مدرنیته است؛ مدرنیته‌ای که وعده نجات می‌دهد، اما دستاوردش تباهی و قربانی‌های بیشتر است. این شگرد، یادآور منطق «ضدرمان» در آثار داستایفسکی پسین (متأخر) است؛ جایی که شخصیت‌ها نه برای حل بحران، که برای افشای آن پدید می‌آیند.

از دید روایی، متن از همان ابتدا از انسجام و شیوۀ کلاسیک سر باز می‌زند. رفت‌وبرگشت‌های زمانی، پرش‌های ذهنی، و آمیزۀ رؤیا، خاطره و واقعیت نشان می‌دهد که نویسنده دانسته از روایت خطی می‌گریزد. این گسست، نه سستی در تکنیک بلکه بازتاب وضعیت سوژه در جهانی است که به گفتۀ زیگمونت باومن، «مدرنیته سیال» در آن هرگونه قطعیت را فرسوده است. ماهر، سوژه‌ای است بدون زمین محکم؛ پزشکی که نه می‌تواند نجات دهد و نه کناره بگیرد.

ورود شخصیت «عالیجناب مورگان» در فصل‌های آغازین، تکمیل‌کنندۀ همین چارچوب است. مورگان نه یک فرد، بلکه یک ساختار است؛ تجسد عقلانیت سرد سیستمی که با زبان آمار، توسعه و سودهای بزرگ سخن می‌گوید. رودررویی نخستین میان ماهر و مورگان، درواقع رویارویی دو منطق است: منطق بدن و منطق عدد. این همان دوگانه‌ای است که جورجو آگامبن در بحث «زندگی برهنه» پیش می‌کشد؛ جایی که انسان، به واحدی حذف‌شدنی در ماشین سیاست بدل می‌شود.

بنابراین، آغاز «آتش و عشق» نه مقدمه‌ای ساده، بلکه اعلان جنگ متن با جهان معاصر است. نویسنده با حذف هرگونه تعلیق دروغین، از همان ابتدا نشان می‌دهد که قرار نیست با رمانی «دلپذیر» روبه‌رو باشیم. این اثر، نمی‌خواهد خواننده را سرگرم کند و این همان نقطه‌ای است که رمان، از ادبیات مصرفی دوری می‌گزیند و وارد گسترۀ ادبیات خطرناک می‌شود.

گشودگی روایی و برساخت اسطوره–ملت در آستانۀ متن

رمان «آتش و عشق» از همان نخستین سطرها، خود را نه تنها یک روایت داستانی، بلکه همچون پروژه‌ای گفتمانی می‌نمایاند؛ پروژه‌ای که در آن، متن ادبی، سینما، اسطوره، سیاست و انسان در هم می‌تنند. آغاز رمان با تصویری ژورنالیستی از سکانس پایانی فیلمی درون‌متنی به همین نام، به‌روشنی نشان می‌دهد که با روایتی خطی و کلاسیک روبه‌رو نیستیم، بلکه با نوعی بازگشت از پایان به آغاز که یادآور منطق «روایت گذشته‌نگر» است.

در صفحۀ ۲، راوی از نمایی ژورنالیستی از سکانس پایانی فیلم ‹آتش و عشق›» سخن می‌گوید که «جامعه را به جوش‌وخروش درآورده است» و «حس ناسیونالیستی خواب‌رفته‌شان» را بیدار کرده است. این توصیف، متن را بی‌درنگ وارد گسترۀ ایدئولوژی می‌کند. فیلم، نه یک اثر هنری، بلکه ماشینی برای بیدارسازی «ملت» است؛ آن ‌هم ملتی که به‌صورت استعاری «غول سنگی بی‌نام‌ونشان» توصیف می‌شود. این تصویر، یادآور تلقی بندیکت اندرسن از ملت به‌مانند «جماعتی خیالی» است، اما در اینجا، این جماعت نه از راه نهادهای مدرن، بلکه از راه ملودرامی عاشقانه و تصویری سینمایی به کار می‌افتد.

در اینجا رمان از فضای ژورنالیستی به قلمرو اسطوره پرتاب می‌شود: «سوز آتش بود و برق عشق. آتشی که از کالی، الهۀ دیوصفت، برمی‌خواست و برقی که از کمان اروس، الهۀ عشق، رهیده بود.» (ص. ۲) . این هم‌نشینی کالی و اروس، از همان آغاز، منطق دوتایی و ساده‌انگار عشق/ویرانی را به چالش می‌کشد. کالی، الهۀ مرگ و ویرانی، در کنار اروس، خدای عشق، به ما می‌فهماند که عشق در این رمان، هرگز نیرویی صرفاً رهایی‌بخش نیست، بلکه همزمان خشونت، حذف و قربانی‌سازی دربردارد.

صحنۀ کتابخانه، با شکاف میان کتاب‌ها و کلوزآپ چشم‌ها، همانند نخستین صحنۀ رویارویی عاشقانه، دلالت‌های فرامتنی برجسته‌ای دارد. عشق نه در طبیعت، بلکه در فضای دانش رسمی و آرشیوی (کتابخانه) زاده می‌شود. شکاف میان کتاب‌ها که «نمای بسته از چشم‌ها آن را پر می‌کند…» (بخش ۱) ، استعاره‌ای است از ورود میل به شکاف نظم نمادین؛ می‌تواند همان چیزی باشد که لاکان از آن به‌عنوان ورود امر واقع به ساختار زبان یاد می‌کند.

اما آنچه این صحنه را از یک تکرار نخ‌نمای رمانتیک جدا می‌کند، آگاهی متن از مصنوع‌بودگی این عشق است. راوی بارها بر «فیلم‌بودگی» این عشق پافشاری می‌کند و حتی اشک‌ها را نه اشک مصنوعی، بلکه «اشکی زاده احساسات عاشقانه (گونه‌های واقعی)» می‌نامد. (ص. ۱۹۳)

  این وسواس بر واقعی‌بودن احساس، خود نشانه‌ای از بحران بازنمایی است؛ گویی متن پیوسته می‌ترسد که عشقش همانند یک کلیشۀ سینمایی فروبپاشد. و برخلاف رمان‌های عاشقانۀ کلاسیک، عشق در «آتش و عشق» نه پناهگاهی در برابر سیاست، بلکه خود میدان سیاست است.

بنابراین، آغاز رمان را باید نه مقدمه‌ای ساده، بلکه بیانیۀ زیبایی‌شناختی متن دانست: متنی که آگاهانه با اسطوره کار می‌کند، سینما را به‌مثابۀ زبان ایدئولوژی به کار می‌گیرد و از همان گام نخست، وعدۀ روایتی می‌دهد که در آن عشق، همزمان‌ نجات‌بخش و ویرانگر است.

رمان با آنچه می‌توان «نمای ژورنالیستی» نامید آغاز می‌شود؛ راوی آشکارا می‌نویسد:

«این تصویر، نمایی ژورنالیستی از سکانس پایانی فیلم ‹آتش و عشق› بود که وقتی بر پردۀ سینماها نقش بست، جامعه را به جوش‌وخروش درآورد.» (ص. ۲)

این آغاز، متن را در وضعیت «بازنماییِ بازنمایی» قرار می‌دهد. ما نه با «واقعیت» بلکه با تصویری از تصویر روبه‌روایم؛ وضعیتی که ژان بودریار آن را «فراواقعیت» می‌نامد. رمان خودآگاهانه اعتراف می‌کند که ناسیونالیسم برآمده از فیلم، نه از تاریخ، بلکه از تصویر زاده شده است: «حس ناسیونالیستی خفته‌ای که چندین دهه مابین توده‌ها گم شده بود…» (ص. ۱)

در اینجا، ملت نه یک سوژۀ تاریخی، بلکه یک تماشاگر است. ملت با دیدن فریاد می‌کشد. فریاد مشهور «کالی‌جی اینجا برای تو آخر خط است… »  و نه کنشی سیاسی، بلکه پژواک یک دیالوگ سینمایی است. در اینجا سیاستی را می‌بینیم که به یک نمایش تقلیل یافته است.

رمان به‌سرعت وارد لایه‌ای اسطوره‌ای می‌شود، اما نه اسطوره‌ای منسجم بلکه مجموعه‌ای از ارجاعات تکه‌تکه: «آتشی که از کالی، الهۀ دیوصفت، برمی‌خواست و برقی که از کمان اروس، الهۀ عشق، رهیده بود». (صص. ۲–۳)

این همنشینی کالی الهۀ ویرانی در اسطوره هندو با اروس خدای عشق یونانی نه به قصد گفتگوی تمدن‌ها، بلکه برای مشروعیت‌بخشی به خشونت عاشقانه است. عشق در این متن، هرگز نیرویی نرم یا رهایی‌بخش نیست؛ عشق همواره با آتش، سوز، ضربه و خون همراه است. رنه ژیرار  آن را «خشونت مقدس» می‌نامد؛ خشونتی که از دل اسطوره بیرون می‌آید و خود را ضروری جلوه می‌دهد.

و از آن‌سو، رمان با ورود به صحنه‌های رینگ، آشکارا بدن را به میدان سیاست تبدیل می‌کند. توصیف تایسون نه یک حریف، بلکه یک «دیگریِ اهریمنی» است: «مثل شکارچی، طعمۀ خود را دوره کرده بود… » (ص ۱۹۷).

بدن‌ها اینجا فقط بدن نیستند؛ نشانه‌اند. مشت‌ها زبان‌اند. وقتی راوی می‌گوید: «می‌خواست تماشاچیان را راضی کند… »

 ما با قاعدۀ نمایش روبه‌روایم، نه اخلاق مبارزه. این همان منطق میشل فوکو  است که می‌گوید: «بدن نه برای پیروزی، بلکه برای دیده ‌شدن تربیت می‌شود.»

حتی داور و زمان نیز سیاسی‌اند: «مشخص نبود کدام راند باید چه اتفاقی بیفتد… ». (ص. ۲۰۴)

قانون تعلیق می‌شود، عدالت به تعویق می‌افتد، و آنچه می‌ماند سازش پنهان قدرت‌هاست.

یکی از درخشان‌ترین لحظات رمان، دیالوگ دوشیزه مورگان است: «تو… تو اصلاً انسان نی نی… ستی… یه خو خو… ک کثیفی!»

بریده‌بریده ‌بودن زبان، لرزش صدا، و ناتوانی در تکمیل جمله، همگی نشانه‌های سوژه‌ای هستند که زبان رسمی عدالت به او تعلق ندارد. سوژه‌ای که بیرون از نظم نمادین ایستاده است.

و با این تعاریف تا اینجا، «آتش و عشق» خود را نه یک رمان عاشقانه، بلکه متنی دربارۀ «نمایش خشونت، اسطوره‌سازی سیاسی، و انسان قربانی‌شده در منطق قدرت» نشان می‌دهد. عشق در این متن، نام دیگر خشونت است و سیاست، نام دیگر صحنه.

در صحنه مبارزه راوی با «تایسون» بدن به ابژه‌ای سیاسی بدل می‌شود. توصیف حرکات مارپیچ تایسون در رینگ، «روی پاهایش مسیر مارپیچی را دور رینگ پیمود.» (ص. ۱۹۷) صرفاً گزارش تکنیکی نیست بلکه بازنمایی تعلیق خشونت است، خشونتی که هنوز فرود نیامده، اما سایه‌اش روان را می‌فرساید. «لذتی پیشابحران» که رولان بارت در تحلیل متون نمایشی از آن سخن می‌گوید.

نکتۀ مهم آن است که مبارزه، واقعی نیست یا دست‌کم، عدالت در آن تعلیق شده است. اشارۀ مکرر به «داور مردد» یا همان «مجری عدالت»، و دست‌های مخابره‌کنندۀ نشانه‌ها، «دو انگشتش را بیرون آورد و علامتی را مخابره کرد، (ص. ۲۰۷) ساختاری شبه‌دادگاهی می‌سازد که در آن قانون نه شفاف است و نه نهایی. جایی که قانون حضور دارد، اما اجرا نمی‌شود، و خشونت مشروعیت پیدا می‌کند.

راوی خود آگاه است که در یک نمایش ازپیش‌نوشته‌شده قرار دارد: «به مجریِ عدالت تفهیم شده بود که در کدام راند باید چه اتفاقی بیفتد.» (ص. ۲۰۴)

و اینجاست که رمان بی‌پروا نقاب از چهرۀ عدالت برمی‌دارد و آن را همدست سرمایه، تماشاچی و رسانه می‌کند. و، «انسان به تماشاگرِ رنج بدل می‌شود.»

اگر صحنه‌های رینگ محل نمایش خشونت مردانه و سازمان‌یافته‌اند، صحنۀ شلاق خوردن «رانی» (ص. ۳۱۷) نقطۀ اوج خشونت عریان، مذهبی و پدرسالارانه است. این صحنه، از نظر شدت و عریانی، یکی از بی‌ملاحظه‌ترین لحظات رمان است و آگاهانه خواننده را در موقعیت ناراحت‌کننده‌ای قرار می‌دهد.

«رانی» نه فریاد می‌زند و نه مقاومت آشکار می‌کند؛ «تنها دو قطره اشک ریخت.» (ص. ۳۱۷). این سکوت، سکوت انفعال نیست، بلکه سکوتی است که ژولیا کریستوا آن را «قدرت امر ناگفتنی» می‌نامد. بدن زنانه، در اینجا، هم قربانی است و هم آینه خشونت ساختاری.

اما رمان در دام بازتولید قربانی‌سازی نمی‌افتد. لحظه‌ای که «رانی» بندها را رها می‌کند و «به صورت ملّا چنگ زد.» (ص. ۳۱۷)، یک گسست روایی رخ می‌دهد: خشونت نمادین قدرت دینی با خشونت حیوانی، غریزی و بی‌واسطه پاسخ داده می‌شود. و به قول والتر بنیامین: خشونتی که قانون را تأسیس نمی‌کند، بلکه آن را معلق می‌سازد.

نکتۀ مهم این است که ملا، حتی در اوج خشم، «لبخند نفرت می‌زد..» یعنی قدرت هنوز خود را بازتولید می‌کند. و از همینجاست که باید گفت رمان آتش و عشق، نه تنها خوشبین‌ نیست، بلکه از روایت‌های رهایی‌بخش ساده‌انگار فاصله می‌گیرد.

عشق، سینما، و نوستالژی شکست‌خورده

لایه دیگر رمان، که به‌ظاهر لطیف‌تر است اما به ‌همان اندازه سیاسی، پیوند عشق با سینماست. بازگشت مکرر به فیلم درون‌متنی «آتش و عشق»، با ارجاع به نماها، کلوزآپ‌ها و واکنش تماشاگران «نمایی ژورنالیستی از سکانس پایانی فیلم» (ص. ۲) از رمان متنی می‌سازد خودبازتاب.

اما این سینما، سینمای رهایی نیست؛ سینمای نوستالژی است. عشقی که «به مقتضای زمان چندان دوام نیاورد» (ص. ۱۹۳)، احساسی زیبا، اما ناتوان از کنشی مؤثر.

در ادامه، عشق زیر فشار سیاست فرو می‌پاشد:

«و لعاب عشق بر سیمای آن نشست و در ادامه زهر تلخ سیاست درون بوسه‌ها رخنه کرد.» (ص. ۲۷۵)

جمله‌ای که، به نظر نگارنده این نوشتار عصاره کل رمان است. نتیجه آنکه، سیاست نه بیرون از عشق که درون آن عمل می‌کند و آن را مسموم می‌سازد.

زبان در آتش و عشق، نه ابزار روایت، بلکه سوژۀ اصلی نزاع است. راوی به‌جای آنکه از زبان برای حمل معنا استفاده کند، زبان را به صحنه‌ای برای نمایش قدرت، هیجان و اغراق بدل می‌کند. این امر به‌ویژه در سکانس‌های بوکس به اوج می‌رسد؛ جایی که ضربه‌ها نه فقط فیزیکی، بلکه بلاغی‌اند: «بدن تایسون بیرون می‌زد، صحنه مبارزه غرق در محلول آب نمک شده بود.» (ص. ۲۰۴)

در این جمله، خشونت نه گزارش می‌شود و نه تحلیل بلکه زیباسازی می‌شود. استعاره «محلول آب نمک» جای توصیف عینی را می‌گیرد و بدن به شی‌ای زیباشناختی بدل می‌شود و زبان از معنا پیشی می‌گیرد، و روایت به «نمایش» فروکاسته می‌شود.

خشونت به‌مانند امر زیبا و زیبانمایاندن رنج

در صحنۀ شلاق خوردن «رانی»، خشونت نه تنها محکوم نمی‌شود، بلکه در قالب تصویری آیینی و اسطوره‌ای بازآفرینی می‌شود:

 «بدنش شلاق‌خورده، اما وقارش لکّه‌دار نشد…» (ص. ۳۱۷)

اینجا رنج به نشانۀ شرافت تبدیل می‌شود. این همان الگویی است که سوزان سانتاگ در «دربارۀ رنج دیگران» هشدار می‌دهد: تماشای رنج، اگر به فاصلۀ انتقادی نینجامد، به همدلی دروغین و در نهایت، لذتی پنهان می‌انجامد.

رمان، به‌جای افشای سازوکار خشونت، آن را تا سطح اسطوره بالا می‌آورد. شلاق، مشت، خون، و بدن‌های زخمی، همگی در شبکه‌ای از استعاره‌های پرزرق‌وبرق حل می‌شوند. نتیجه این است که خشونت، به‌جای مسئله‌ای اخلاقی-سیاسی، به تراژدی زیباشده بدل می‌گردد.

زبان، هم قدرت و هم دام

رمان آشکارا می‌خواهد به نقد بنیادگرایی مذهبی تا افشای سرمایه‌داری نمایشی بپردازد. صحنه‌های رینگ، مجری عدالت و… . اما پرسش کلیدی این است: «آیا زبان رمان، از رادیکالیسم عبور می‌کند یا در آن متوقف می‌ماند؟»

پاسخ، به‌نظر نگارنده، دومی است. در گفتگوی دکتر عبدالسلام و عالیجناب، راوی از گفته‌های عالیجناب این برداشت را دارد: «…ایده‌آلیسم را مقابل تروریسم نشاند و… » (ص. ۲۶۸)

اما این زبان نظری هرگز به کنش روایی درنمی‌آید. و رادیکالیسم در سطح گفتار باقی می‌ماند، نه ساختار؛ نشان داده نمی‌شود فقط گفته می‌شود. و به گفتۀ فردریک جیمسون فقط ژست انتقادی دارد، اما خود در منطق همان نظامی گرفتار است که می‌خواهد نقدش کند.

زبان آتش و عشق بی‌گمان قدرتمند، تصویری و اغواگر است. اما همین قدرت، به دام آن بدل می‌شود. زیاده‌روی در استعاری بودن خشونت را زیبا می‌نمایاند، زیبایی خشونت، نقد را خنثی می‌سازد، و در نهایت، رمان به‌جای عبور از رادیکالیسم در ژست رادیکال متوقف می‌ماند.

چندپارگی ژانری همانند بحران زبان

 در «آتش و عشق»، چندپارگی ژانری نه یک بازی پست‌مدرن آگاهانه، بلکه نشانه بحران جایگاه زبان در نسبت با واقعیت است. رمان همزمان از ژانرهای زیر بهره می‌برد:

– حماسۀ عاشقانه (ارجاعات مستقیم به لیلی–مجنون، اروس، اسطوره)

– رمان سیاسی–ایدئولوژیک (تروریسم، رادیکالیسم، جهان چهارم)

– رئالیسم خشن (صحنه‌های بوکس، شلاق، دادگاه)

– شبه‌متافیکشن سینمایی (فیلم در فیلم، زبان قاب، سکانس، کلوزآپ)

اما این ژانرها با هم هم‌پوشانی ندارند بلکه کنار هم انباشته می‌شوند. نتیجه، نه چندصدایی به معنای باختینی، بلکه چندپارگی گفتمانی است بدون میانجی. زبان هر ژانر، با منطق خود وارد می‌شود و بی‌ آنکه حل شود، دیگری را پس می‌زند.

مثلاً زبان اسطوره‌ای آغاز «کالی»، «اروس»، شکاف نور در کتابخانه هنوز گرم نشده بی‌درنگ به زبان ناسیونالیستی–جمعی می‌لغزد «غول سنگیِ ناسیونالیسم خفته» و سپس به خشونت عریان رینگ. این لغزش‌ها نه مونتاژ سینمایی‌اند، نه دیالکتیک؛ بیشتر شبیه پارگی‌های اتصالات زبان‌اند.

به تعبیر ژاک دریدا، متن در وضعیت تعویق معنا (تفاوت) (difference) می‌ماند: معنا مدام به ژانر بعدی حواله داده می‌شود، بی‌آن‌که تثبیت شود. اما تفاوت مهم این است که این تعلیق، مولد نیست؛ و فقط فرساینده است.

افراط در استعاره: وقتی زبان پیش از معنا منفجر می‌شود.

رمان به‌گونه‌ای وسواسی استعاره‌مند است. کمابیش هیچ کنش مستقیمی اجازۀ وقوع بی‌واسطه ندارد. مشت، شلاق، نگاه، اشک، حتی رأی هیأت منصفه، همگی باید از صافی تصویر، اسطوره یا تشبیه گذر کنند.

نمونه بارز آن صحنه‌های بوکس است؛ جایی که بدن‌ها دیگر بدن نیستند، بلکه: «شکار»اند، «طُعمه»اند، «مارپیچ»، «رقص پا»، «طعم وحشت».

در نتیجه، خشونت نه ‌مانند رخداد اجتماعی، بلکه بسان‌ جلوۀ زیباشناختی بازنمایی می‌شود. این همان نقطه خطر است. به تعبیر سوزان سانتاگ، وقتی رنج در تصویر غرق می‌شود، اخلاق عقب می‌نشیند.

در «آتش و عشق»، استعاره آن‌قدر پرشمار و متراکم است که زبان به جای آشکار کردن خشونت، آن را بزک می‌کند. شلاق خوردن «رانی»، با همه پتانسیل انتقادی‌اش، در نهایت به صحنه‌ای نمایشی بدل می‌شود که حتی لحظۀ مقاومت «چنگ زدن به صورت ملا» نیز در هاله‌ای از زیبایی تراژیک حل می‌شود. اینجا زبان، به‌جای آنکه ابزار افشا باشد، بدل به ابزار پالایش خشونت می‌شود.

مسئلۀ اصلی این نیست که رمان خشونت دارد، مسئله این است که ناخودآگاه از خشونت لذت می‌برد. توصیف‌ها طولانی‌اند، دقیق‌اند، پرجزئیات‌اند. بدنِ درهم‌شکسته، خون، عرق، نمک، منگی، نورهای سالن.

حتی نقد رادیکالیسم مذهبی یا سیاسی، اغلب از راه تصویرساز شکوه‌مند وپرطمطراق می‌گذرد. سخنرانی‌ها، مفاهیم، واژگان «تروریسم»، «ایده‌آلیسم»، «رادیکالیسم اسلامی» بیشتر بیان نظریه‌اند برای انتقاد از ساختار قدرت.

پرسش کلیدی اینجاست:

آیا رمانی که در پی نقد رادیکالیسم گام برمی‌دارد خود توانسته است از رادیکالیسم گذر کند؟ پاسخ روشن چنین است: «رمان رادیکالیسم را افشا می‌کند، اما خود نتوانسته از آن گذر کند.» چرا؟ چون خودِ زبان رمان رادیکال است؛ نه به معنای سیاسی، بلکه به معنای افراطی، حداکثری، بی‌وقفه. هیچ لحظۀ سکوتی وجود ندارد. هیچ خلأیی برای اندیشیدن باقی نگذاشته است. زبان مدام در حال حمله است: حمله به معنا، به بدن، به خواننده.

و اینجا گفتۀ هانا آرنت معنا پیدا می‌کند که رادیکالیسم زمانی خطرناک می‌شود که جای تفکر را بگیرد. در «آتش و عشق»، زبان آن‌قدر پُر است که امکان فاصله‌گذاری انتقادی را از خواننده سلب می‌کند. رمان علیه رادیکالیسم سخن می‌گوید، اما با همان منطق: با اغراق، قطب‌بندی، اسطوره‌سازی و دشمن‌تراشی.

بنابراین، در سطح گفتمان، در همان جایی می‌ایستد که برای نقد آن آمده است.

راوی چندپاره

راوی رمان آتش و عشق نه یک «منِ» سادۀ داستان‌گو، بلکه سوژه‌ای است چندلایه و ناپایدار که پیوسته میان سه جایگاه در نوسان است:

۱) شاهد-مفسر

۲) شرکت‌کننده، درگیر خشونت

۳) بازنمای اسطوره‌ایِ خود

این ناپایداری، نخستین نشانه بحران هویت روایی است؛ بحرانی که نه تصادفی، بلکه کاملاً ایدئولوژیک است.

راوی در صحنه‌های رینگ، دادگاه، عشق، و روایت فیلم، مدام جایگاه خود را عوض می‌کند: گاه فیلسوف ناظر است: «مجری عدالت»، «طرح مفهومی»، «شرح نظری»، گاه بدنِ درون رینگ و در معرض ضربه و خون، و گاه صدای اسطوره‌ای که خود را در امتداد کالی، اروس، ققنوس یا مجنون می‌نشاند و به‌زعم پل ریکور، این ناپایداری نشانۀ هویت روایی ناتمام است؛ جایی که «من» دیگر نه وحدت دارد و نه مسیر تکاملی روشن، بلکه از درون روایت، خود را موقتاً تثبیت می‌کند.

با آنکه دیدگاه راوی در ظاهر اول‌شخص است، اما راوی پیوسته فراتر از امکان دانایی انسانی سخن می‌گوید: از نیت جمعیت، سازوکار قدرت، ذهن داور، پشت‌پرده سیاست، و حتی ناخودآگاه تاریخی یک ملت. این امر، راوی را به دانای کلِ نامشروع نزدیک می‌کند؛ دانایی‌ای که نه از منطق روایت، بلکه از میل به سلطه زبانی برمی‌خیزد.

راوی خود را نه فقط راویِ واقعه، بلکه تفسیرگر نهاییِ جهان می‌پندارد. در دادگاه، در رینگ، و حتی در عشق، او همواره «حق» را پیشاپیش تصاحب کرده است. این ویژگی، راوی را به سوژه‌ای اقتدارجو بدل می‌کند؛ سوژه‌ای که خشونت را نه فقط اعمال، بلکه توجیه می‌کند.

خود راوی، یکی از کانونی‌ترین عناصر شخصیت‌پردازی است. بدن او پیوسته در معرض ضربه، خون، فرسایش عصبی، و آسیب مغزی قرار دارد. و راوی رنج بدن خود را به استعاره، اسطوره، و شکوه تبدیل می‌کند و بنابراین، بدن دیگر قربانی نیست؛ بدل به سند حقانیت می‌شود.

راوی و وسوسۀ قهرمان‌سازی

راوی پیوسته خود را در مرکز تاریخ، ملت، و اخلاق می‌نشاند. او نه یک فرد، بلکه «نماد» است؛ نه یک عاشق، بلکه تداوم اسطوره؛ نه یک مشت‌زن، بلکه داور دادوری. و به‌باور  والتر بنیامین جایی که خشونت، در قالب روایت قهرمانانه، مشروعیت می‌یابد؛ یعنی زیبایی‌شناسی سیاست. و  در این‌جاست که دیگر صرفاً روایت نمی‌کند، بلکه الگوسازی می‌کند.

پس، ما در این رمان با راوی‌ای روبه‌روایم که سوژه‌ای است چندپاره و ناپایدار؛ با داناییِ بیش از حد،  که نشانه میل به سلطه دارد. بدن او به ابزار زیبایی‌شناسی خشونت بدل می‌شود، و روایتش همواره در آستانه قهرمان‌سازی ایدئولوژیک قرار دارد.

و اما ساختار و ریختار:

در آتش و عشق، از همان ابتدا با بر هم‌ زدن انتظارات کلاسیک روایت، اعلام می‌کند که قرار نیست به منطق خطی، علیّت آرام، یا رشد تدریجی شخصیت تن بدهد. این تصمیم، در سطح نظری، جسورانه و قابل دفاع است؛ اما در سطح اجرا، هم‌زمان سرچشمه قدرت و ضعف رمان می‌شود.

ساختار کلی رمان را می‌توان «حلقوی–انفجاری» توصیف کرد: متن نه از نقطه‌ای مشخص آغاز می‌شود و نه به پایانی قاطع می‌رسد. آغاز با تصویر یک فیلم، پایان با نوعی فروپاشی اخلاقی و وجودی، و میان این دو، رشته‌ای از بازگشت‌ها، پرش‌ها و تعلیق‌ها. این ریخت، به‌روشنی با منطق روایت کلاسیک قطع رابطه می‌کند و به آنچه پل ریکور «روایت بحران‌محور» می‌نامد نزدیک می‌شود. اما نکته مهم اینجاست که، بحران در این رمان حل نمی‌شود؛ بلکه تکثیر می‌شود.

چندپارگی ساختاری با ریختاری بر اساس انباشت اپیزودها شکل گرفته است.

– صحنه‌های رینگ بوکس

 – جلسات دادگاه و هیأت منصفه

 – صحنه‌های عاشقانه‌ سینمایی

 – روایت‌های اسطوره‌ای و شبه‌الهیاتی

 – مونولوگ‌های فلسفی–سیاسی

این اپیزودها نه از راه علیت روایی، بلکه از راه شدت عاطفی و ایدئولوژیک موجود در روایت به هم پیوسته‌اند. ساختار، بیشتر به مونتاژ سینمایی شباهت دارد تا به روایت رمان‌گونه. اما این مونتاژ، از نوع آیزنشتاینی (گفتگویی/دیالکتیکی) نیست؛ ناسازها به سنتز نمی‌رسند. کنار هم قرار می‌گیرند، فریاد می‌زنند، و رها می‌شوند.

در نتیجه، ریختار (فرم) رمان دچار چیزی می‌شود که فردریک جیمسون آن را «انباشت بدون تاریخ‌مندی» می‌نامد: صحنه‌ها قوی‌اند، اما مسیر ندارند. خواننده در معرض ضربه‌های پیاپی قرار می‌گیرد، بی ‌آنکه امکان سازمان‌دهی تجربۀ روایی را در ذهن پیدا کند.

یکی از ویژگی‌های شاخص ریختار رمان، تعلیق زمان است. گذشته، حال و آینده یکسره در هم می‌لغزند. روایت، بیش از آنکه پیش برود، دور می‌زند. این تکنیک، در سطح مفهومی، با وضعیت سوژه‌ معاصر همخوان است؛ سوژه‌ای که در «اکنونِ دائمی» گیر افتاده است. اما در سطح ریخت (فرمی)، این تعلیق زمان، به بهای از دست رفتن ضرباهنگ (ریتم) روایی می‌انجامد. رمان فاقد ضرباهنگ متغیر است؛ تقریباً همه‌ چیز در اوج باقی می‌ماند. هیچ فرودی وجود ندارد. هیچ سکوتی. هیچ مکثی که معنا را ته‌نشین کند.

به زبان آدورنو، ریختار دچار «فریاد ممتد» می‌شود و فریادی که تمام نمی‌شود دیگر هشدار نیست، آوای آزارنده (نویز) است. یا به‌گفته دوستی موی دماغ است.

و این ریختار (فرم) آتش و عشق، با انتخاب‌هایش، ناخواسته همان چیزی را بازتولید می‌کند که در ظاهر می‌خواهد نقدش کند:

– افراط

– حذف فاصله

– انکار سکوت

– غلبه‌ شدت بر تأمل

خشونت فقط در داستان نیست؛ در ساختار هم هست. پرش‌های پیوسته از صحنه‌های گوناگون به هم، قطع ناگهانی اپیزودها، تراکم زبان، و فقدان فضا برای تنفس، خواننده را در همان وضعیت روانی‌ای قرار می‌دهد که متن به‌ظاهر در پی افشای آن‌ است. به بیان دیگر: رمان به‌جای آنکه خشونت ساختاری را آشکار کند تا دیده شود، آن را تجربه‌پذیر می‌کند و این مرز بسیار خطرناکی است.

در برخورد با این رمان، باید این پرسش را بی‌رودربایستی پرسید: آیا ریختار رمان رادیکال است، یا صرفاً در منطق رادیکالیسم گرفتار مانده؟

و پاسخ انتقادی این است:

ریختار رمان جسور است، اما خود-انتقادی نیست؛ و ساختار، امکان فاصله‌گذاری برشتی را فراهم نمی‌کند. به خواننده اجازۀ اندیشیدن نمی‌دهد. ریختار، به‌جای آن‌که نقد را سازمان دهد، تنها به صدای بلند از آن می‌گوید و راوی خود تفسیرش می‌کند و رادیکالیسمی که فریاد می‌زند، اما سکوت را بلد نیست، و ناتوان است (یا نمی‌خواهد) که از خود عبور کند.

ما در این رمان با نویسنده‌ای بلندپرواز و ریسک‌پذیر روبه‌روایم که از روایت خطی و کلاسیک عبور می‌کند، اما به جایگزینی تثبیت‌شده نمی‌رسد. و به‌نظر می‌رسد چندپارگی (در روایت) را به‌عنوان ژست برمی‌گزیند، نه به‌عنوان منطقی دیالکتیک‌محور. و سرآخر، خشونت را نه‌فقط روایت، بلکه در منطق جهان داستانی خود بازتولید می‌کند.

نویسنده با وجود جسارت در گزینش و به‌کاربری این ریخت ویژه، روایت موازی و داستان‌درداستان، گسترۀ بن‌مایه‌ها (تماتیک) و انرژی زبانی چشمگیر، اما اثر او از برخی تنش‌های درونی رنج می‌برد که نه از فقدان مهارت، بلکه از زیاده‌روی در بلندپروازی زیبایی‌شناختی و ایدئولوژیک متن برآمده است. نخستین و بنیادی‌ترین محدودیت اثر، زیاده‌روی زبانی و فشردگی استعاری آن است؛ زبانی که پرگوست و به‌ندرت به خود فرصت سکوت می‌دهد. نمونۀ برجسته این وضعیت را می‌توان در صحنه‌های رینگ بوکس دید؛ جایی که کنش فیزیکیِ مبارزه، به‌جای آنکه روایتی بازنما داشته باشد، در شبکه‌ای سرشار از تصاویر پیاپی، تشبیه‌های فشرده و استعاره‌های حسی غرق می‌شود. بدن‌ها نه به‌مانند بدن‌های اجتماعی، بلکه به‌صورت «شکار»، «طُعمه»، «مارپیچ»، «محلول نمک» و «انفجار نور» توصیف می‌شوند. در نتیجه، خشونت به‌جای آنکه به مسئله‌ای برای نگرش و اندیشه اخلاقی بدل شود، به تجربه‌ای زیبایی‌شناختی و پرهیجان تبدیل می‌گردد. این زیاده‌گویی زبانی، به‌ویژه در صحنه‌هایی که ضربه، خون و فرسایش جسمی به اوج می‌رسد، خطر آن را به‌وجود می‌آورد که نقد خشونت، در سطح بلاغیِ خود متن، خنثی شود و زبان، ناخواسته به پالایش آنچه قصد افشایش را دارد تن دهد.

دومین تنش یا ضعف اساسی اثر به نظر نگارنده، به جایگاه راوی بازمی‌گردد؛ راوی‌ای که هرچند به‌ظاهر سوژه‌ای زخم‌خورده و درگیر است، اما در سطح گفتمانی، جایگاهی بیش از حد اقتدارمند دارد. این اقتدار را می‌توان به‌روشنی در صحنه‌های دادگاه و محاکمه مشاهده کرد؛ جایی که روایت نه از لابه‌لای گفتگوی واقعی صداها، بلکه از طریق تفسیرهای پی‌درپی راوی پیش می‌رود. راوی اغلب پیش از آنکه کنش یا دیالوگی مجال ابهام و ایهام پیدا کند تا به پرسش درآید، معنای آن را تثبیت می‌کند و جای چندانی برای تردید، تعلیق یا خوانش جایگزین باقی نمی‌گذارد. حتی شخصیت‌هایی چون قاضی، مجری عدالت یا اعضای هیأت منصفه، بیش از آنکه سوژه‌هایی مستقل باشند، به کارکردهایی در دستگاه تفسیری راوی فروکاسته می‌شوند. در نتیجه، رمان اگرچه در سطح تماتیک به چندصدایی نزدیک می‌شود، اما در سطح روایی، از رها کردن کامل صداها هراس دارد و به نوعی تک‌گویی اقتدارمند نزدیک می‌شود؛ تک‌گویی‌ای که متن را تا آستانۀ بیانیه می‌راند.

سومین و عمیق‌ترین محدودیت آتش و عشق، نسبت آن با رادیکالیسم روشن و مشخص نیست. رمان با موشکافانه و بی‌پروا، سازوکار رادیکالیسم سیاسی و دینی را افشا می‌کند، اما در سطح ریخت و زبان، خود در همان منطق افراطی می‌ماند. این ضعف را می‌توان در صحنۀ شلاق خوردن «رانی» به روشنی دید. این صحنه، که بالقوه می‌توانست به نقطه‌ای برای فروپاشی زیبایی‌شناسی خشونت بدل شود، در نهایت در هاله‌ای از وقار تراژیک، سکوت باشکوه و تصویرسازی آیینی بازنمایی می‌شود. رنج بدن زنانه، به‌جای آنکه امر ناپذیرفتنی و شکستن نظم گفتمان مسلط باشد، به نشانه‌ای اخلاقی و حتی اسطوره‌ای بدل می‌شود. به‌این‌ترتیب، متن در حالی که رادیکالیسم خشونت‌بار را نقد می‌کند، همزمان از ابزارهای زیبایی‌شناختی همان رادیکالیسم بهره می‌گیرد و فاصلۀ انتقادی لازم را با آن به‌طور کامل برقرار نمی‌سازد. رمان خشونت را محکوم می‌کند، اما هنوز از جذابیت نمایشی و بلاغی آن فاصله نگرفته است.

این موارد که نمونه‌هایی بود از کاستی‌های موجود در رمان، در مجموع، نه نشانۀ شکست اثر، بلکه گواه حرکت آن در لبۀ تیغ است. «آتش و عشق» متنی است که آگاهانه به قلمرو افراط، شدت و ریسک پای می‌گذارد و همین انتخاب، هم نیروی افشاگرانه‌ آن را می‌سازد و هم آن را فراروی تناقض‌هایی جای می‌دهد که به درستی تکلیفشان حل نمی‌شود.

و در پایان…

 اینکه، آتش و عشق رمانی معمولی نیست و با تحلیلی که آمد رمانی است مسئله‌دار. این متن نه برای لذت ادبی، نه برای روایت‌گری کلاسیک، و نه حتی برای «پیام اخلاقی» نوشته شده است. بلکه می‌خواهد جایگاهی کنش‌گرا پیدا کند؛ کنشی که می‌خواهد تکان بدهد، آشفته کند، و مرزهای تحمل زیبایی‌شناختی و اخلاقی خواننده را بیازماید. از این دید، با اثری روبه‌روایم که به‌درستی می‌توان آن را در سنت «ادبیات خطرناک» قرار داد؛ ادبیاتی که نه آرامش می‌دهد و نه پاسخ، بلکه با ساخت پرسش‌هایی در ذهن خوانند، بر آن زخم می‌زند.

در سطح معنا، آتش و عشق پروژه‌ای بلندپروازانه دارد: افشای پیوند پنهان میان عشق، اسطوره، دین، سیاست و خشونت. رمان نشان می‌دهد که چگونه عشق می‌تواند به سوخت ایدئولوژی بدل شود، چگونه اسطوره، خشونت را پاک می‌نمایاند، و چگونه بدن فردی در منطق توسعه، عدالت نمایشی و رادیکالیسم سیاسی، له می‌شود. این افشاگری، در بسیاری از لحظات، ریزبینانه، بی‌پروا و تکان‌دهنده است. رمان به‌درستی نشان می‌دهد که خشونت، نه انحراف، که بخشی ساختاری از نظم‌های مدرن و شبه‌مدرن است.

اما درست در همینجا، تناقض بنیادین اثر سر برمی‌آورد.

در سطح فرم و زبان، آتش و عشق همان منطق افراطی‌ای را بازتولید می‌کند که در سطح محتوا قصد نقد آن را دارد. زبان رمان بیش از حد متراکم، استعاره‌زده و بی‌وقفه است. خشونت نه فقط روایت می‌شود، بلکه زیباشناسی می‌شود؛ نه فقط افشا می‌گردد، بلکه به تجربه‌ای حسی، پرهیجان و گاه اغواگر بدل می‌شود. ساختار چندپاره، زمان معلق، و پرگویی راوی، فقدان سکوت و فاصله‌اش از موضوع، خواننده را در وضعیتی نگه می‌دارد که بیش از آن‌که تأمل‌برانگیز باشد، فرساینده است. و مجال اندیشیدن به خواننده نمی‌دهد.

از این‌رو، داوری نهایی ناگزیر دوگانه است.

از یک سو، «آتش و عشق» یکی از جسورانه‌ترین تلاش‌ها در رمان فارسی معاصر برای مواجهۀ مستقیم با خشونت ساختاری، رادیکالیسم ایدئولوژیک و انسان (بدن) قربانی‌شده است. این اثر از کلیشه‌های رمان اخلاقی، عاشقانه یا سیاسی فاصله می‌گیرد و به قلمرویی قدم می‌گذارد که بسیاری از نویسندگان از آن پرهیز می‌کنند. رمان خطر می‌کند، و همین خطرپذیری، ارزش ادبی آن را تثبیت می‌کند.

اما از سوی دیگر، همین جسارت، به نقطه‌ی انسداد اثر بدل می‌شود. رمان موفق می‌شود رادیکالیسم را به‌دقت توصیف و افشا کند، اما «از منطق رادیکالیسم گذر نمی‌کند».

 زبان، ریخت و ریتم اثر همچنان در مدار افراط، اسطوره‌سازی و شدت می‌چرخند. در نتیجه، نقد به جای آنکه فاصله‌ای انتقادی بسازد، در بسیاری از لحظات با موضوع خود همدست می‌شود. خواننده نه به اندیشیدن، بلکه به همدستی در همان منطق خشونت فراخوانده می‌شود.

به بیان روشن‌تر:

«آتش و عشق» رمانی است که خشونت را می‌شناسد، از آن متنفر است، اما هنوز به‌طور کامل از جذابیت آن رها نشده است.

و درست به همین دلیل، این رمان اثری مهم است. نه به این معنا که بی‌نقص است، بلکه به این معنا که مسئله‌ساز است. متنی است که باید درباره‌اش گفتگو کرد، با آن درافتاد، و حتی با آن ناسازگاری کرد. ارزش ادبی آتش و عشق نه در پاسخ‌هایی است که می‌دهد، بلکه در ناراحتی نظری است که فراهم می‌کند؛ ناراحتی‌ای که نشان می‌دهد ادبیات هنوز می‌تواند گزنده و برانگیزاننده باشد.

اگر این رمان چیزی را ثابت می‌کند، این است که ادبیات، وقتی بیش از حد مطمئن، اخلاقی و آرام می‌شود، می‌میرد.

«آتش و عشق» زنده است، چون می‌سوزاند. حتی اگر گاهی، بیش از آنکه روشن کند.

منابع/سرچشمه‌ها:

  1. ادبیات چیست؟ ژان‌ پل سارتر، محمدجعفر پوینده. نشر مرکز، ۱۳۷۸
  2. اثر هنری در عصر بازتولید مکانیکی آن، «گزیده آثار والتر بنیامین»، والتر بنیامین، مراد فرهادپور. نشر آگاه، ۱۳۸۵
  3. آیشمن در اورشلیم، گزارشی درباره ابتذال شر، هانا آرنت، عزت‌الله فولادوند. خوارزمی، ۱۳۸۳
  4. اسطوره‌شناسی‌ها. رولان بارت، پیام یزدانجو. نشر مرکز، ۱۳۸۰
  5. بدن دردمند: ساختن و ویران‌کردن جهان». الین اسکاری، محمدرضا ابوالحسنی، نشر نی، ۱۳۹۲
  6. پست‌مدرنیسم یا منطق فرهنگی سرمایه‌داری متأخر، فردریک جیمسون، مراد فرهادپور، نشر آگاه، ۱۳۸۷
  7. تاریخ جنسیت، ج. اول: اراده دانستن، میشل فوکو، نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، نشر نی، ۱۳۸۴
  8. خشونت و امر مقدس، ژیرار رنه، باقر پرهام، نشر آگاه، ۱۳۸۲
  9. درباره خشونت، هانا آرنت، محسن ثلاثی، نشر نی، ۱۳۸۷
  10. درباره رنج دیگران، سوزان سانتاگ، غزل افتخاری، نشر مرکز، ۱۳۸۴
  11. زمان و روایت، ج. اول، پل ریکور، محمدرضا ابوالحسنی، نشر مرکز، ۱۳۹۱
  12. جامعه نمایش، دوبور گی، منوچهر صانعی دره‌بیدی، نشر آگاه، ۱۳۸۶
  13. جماعت‌های خیالی: تأملی در خاستگاه و گسترش ناسیونالیسم، اندرسون بندیکت، محمد فاضلی، نشر آگاه، ۱۳۸۶
  14. قدرت‌های وحشت: جستاری در باب امر تهوع‌آور، ژولیا کریستوا، فریبا جعفری ‌نمینی، نشر مرکز، ۱۳۹۰
  15. گفتمان روایت، ژنت ژرار، محمد شهبا، نشر آگاه، ۱۳۸۶
  16. لذت متن، رولان بارت، پیام یزدانجو، نشر مرکز، ۱۳۸۱
  17. نظریه زیبایی‌شناسی، تئودور آدورنو، مراد فرهادپور، نشر آگاه، ۱۳۹۳
  18. نقد خشونت، گزیده آثار والتر بنیامین، مراد فرهادپور، نشر آگاه، ۱۳۸۵
  19. نظارت و تنبیه: تولد زندان. میشل فوکو، افشین جهاندیده، نشر نی، ۱۳۸۷
  20. وضعیت استثنایی، آگامبن جورجو، صالح نجفی، نشر رخداد نو، ۱۳۹۰
مینو ایرانشاهی
نویسنده و پژوهشگر ادبیات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *