زبان مجموعهای از نشانهها
- اعظم مجد
- مقاله
انسان در پی بیان موجودیت خود، بهدنبال زبانی فراتر و غنیتر از زبان عادی بود تا اندیشهها و احساساتش را بهگونهای متمایز بیان کند. او زبانی میخواست که از خلال انتزاع ذهن به معنا میرسید و به مفاهیم پنهان در پیرامونش اشاره میکرد.
ازاینرهگذر، در پی بیان اندیشه و آرزوهایش در مواجهه با هستی جهان و روشنسازی و انتقال مفاهیمی که به سادگی با واژهها به وصف نمیآمدند، به دنیای نمادها و نشانهها قدم نهاد. او بهخوبی دریافته بود که نشانه، همان دروازه ورود به شناخت و بازتحلیل معنامندی هر پدیداری است.
انسان با رمزگذاری اندیشههایش در قالب نمادهای کلامی و شمایلی، راهی برای قابل درک شدن مفاهیم برای انتقال به دیگران یافت و از همان زمان مجموعهای از نشانهها وارد زبان شدند. ما در کاربرد شخصی زبان، نشانههایی را با سلیقه خودمان برمیگزینیم تا به محتوای ذهنیمان، عینیت ببخشیم. هنگامی که ذهن ما مبادرت به کنکاش در نشانهها میکند، به انگارههایی فراسوی خود میرسد. در این رویکرد، آگاهی به نشانهها در حکم کشف مناسبات انسانهاست و هر نشانه یک کد یا رمز به شمار میآید.
هر اثر هنری یا ادبی، فراتر از گفتار یا سخن فردی، مجموعهای از نشانههای برگزیدهای است که دلالت معنایی خاص خود را پدید میآورد و در ذهن مخاطب بهمثابه « موردی تأویلی» پدیدار میشود.(۱) بیشک، یافتن دلالت معنایی نشانههای اثر، کار سادهای نیست؛ اما با درک و دانستگی مناسب نشانهها، میتوان به ژرفای معانی اثر ادبی و هنری دست یافت.
«کلید معنایی» رمز اصلی اثر هنری است و یافتن آن مشکلگشای بسیاری از پیچیدگیها و دشواریها به شمار میرود.
با همین رویکرد، یک متن ادبی نیز رمزگان معنایی خاص خود را دارد که به خوانش هر لحظه از آن، لذت کشفوشهود نیز میدهد؛ لذتی که خواننده را هم در بهشت واژهها بهرقص درمیآورد و هم در کشف مناسبات میان رمزها، شگفتزده و گاه سردرگم میکند. «رولان بارت» در کتاب «لذت متن»، این بهشت را مفصلهای پرکشش متن تفسیر میکند و آن را لذت نهفتهای میداند که روی برخی واژهها سنگینی میکند و به متن میچسبد تا حقایق را از درون آن بیرون کشد(۲). آنگاه که لایهلایههای معنادار متن، خواننده را وادار میکند به آهسته خواندن و بهتعبیر «بارت» «اشرافمنش بودن در خواندن»، سرخوشیخواهی مخاطب نیز شروع میشود. او از خوانش ساده میگریزد و میکوشد در سد نشانهها نفوذ کند. گاه سردرگموگیج میشود و معناهای ناپایدار، او را به تردید وا میدارند و گاه در پی لذت کشفی، کیفور و سرخوش. ولی در آخر با آنکه سخن همچنان ناتمام مانده، حالمایهای خوش دارد، چرا که میداند مجال بازی دوباره دارد.
فلسفه زبان
از آغاز سده نوزدهم، فیلسوفان بسیاری روی مقوله زبان متمرکز شدند تا بتوانند به ماهیت زبان و چیستی آن نزدیک شوند. امروزه، یکی از مهمترین شاخههای فلسفه تحلیلی، فلسفه زبان است و پیوند میان فلسفه و زبان چنان محکم شده است که دشوار بتوان ماهیت زبانشناسانه یا فلسفی متن را از یکدیگر تشخیص داد. در سایه اندیشهورزیهای فیلسوفان و نظریهپردازان دو قرن اخیر، نقش زبان یکی از مهمترین ملاحظات فلسفه تحلیلی شده است و نشانهشناسی در دل فلسفه علم، جای درست خود را پیدا کرده است.
این امر که برخی نشانهها و صداها، معنای ویژهای دارند و ما بدون نیاز به تأمل، معانی آنها را درمییابیم، خود واقعیت تأملبرانگیزی است. شاید همین اندیشهورزی در باب توانایی سخن گفتن و استفاده از زبان به عنوان مفهومی پیچیده بود که زمینه شکوفایی فلسفه تحلیلی زبان را فراهم نمود و اکنون پس از گذشت دو سده توانسته به رویکردی فلسفی در باب فهم ما از جهان بدل شود. با این نگرش، فلسفه تحلیلی رویکردی است که میکوشد به سه پرسش عمده ما پیرامون زبان پاسخ دهد. یک، بین زبان و جهان چه نسبتی برقرار است؟ دو، بین زبان و اندیشه چه نسبتی برقرار است؟ و سه، زبان از پس چه کارهایی میتواند بربیاید؟
فلسفه تحلیلی میگوید که زبان میتواند جهان را با تصویرگری بازنمایاند و گزارهها نیز وسیلهای برای انتقال اندیشه هستند. «ویتنگشتاین»، فیلسوف نامدار زبان در قرن بیستم، در کتاب «پژوهشهای فلسفی» تمام فلسفه را نقادی زبان میخواند. او با طرح نظریه «زبان، بنیاد جهان» از زبان بهمثابه دانش و ابزاری برای فهمیدن سخن میگوید. به نظر او تفسیر صورتهای مختلف زبان موجب شکلگیری موضوعات فلسفی میشود و مسائلی که از تفسیر نادرست صور زبانی ما ناشی میشوند، به ناآرامیهای ژرفی میانجامند.(۳)
با توجه به دیدگاه ویتنگشتاین، میتوان اینگونه نتیجه گرفت که او ماهیت پرسشهای فلسفی را پرسشهایی زخمزننده میداند که از شکلهای زبان برآمدهاند. در کوتاهترین حالت بیان، فلسفه با حیرت در ماهیت زبان آغاز میشود. زبان در شکلگیری شخصیت آدمی و تعامل میان افراد یک جامعه، مهمترین عامل محسوب میشود و وظیفه فیلسوف، شناخت معنای لفظ و دانستن کاربرد آن در زبان است. «ویتنگشتاین» زبان را بازتابدهنده واقعیت جهان و مرز بین معنا و بیمعنایی تلقی میکند و بر آن است مفاهیمی که زبان فراهم میکند آنقدر اهمیت دارند که نحوه اندیشه و نگرش انسانها را رقم میزنند.
نشانهشناسی و فلسفه زبان
اصطلاح نشانهشناسی که امروزه کاربرد بسیاری هم دارد، دانشی است که ریشه در آثار فلاسفه یونان باستان دارد. آنها نیز به نشانهها میاندیشیدند و پدیدههای طبیعی را نشانههایی از خواست خدایان میدانستند؛ نشانههایی که معنا و مفهومشان را مفسران به انسانها انتقال میدادهاند. شاید بتوان زاده شدن فلسفهای را که به تفسیر نشانهها میپرداخت، به «ارسطو» نسبت داد. اما آنچه روشن است روند اصلی رشد نشانهشناسی است که بیشک از عصر «رمانتیسم» آغاز شده است.
روندی که پیوند میان زبان و فلسفه را چنان محکم نموده و این دو را درهمتنیده که تمام مباحث نشانهشناسی در گستره زبان، در بنیان خود ماهیت فلسفی پیدا کردهاند.(۴)
«فردیناندو سوسور»، از بنیانگذاران نشانهشناسی در کتاب «درسهای زبانشناسی همگانی»، زبان را دستگاهی از نشانهها میداند که مبین اندیشههاست و از این راه با نوشتار، الفبای کرولالها، آیینهای نمادی، نشانههای نظامی و … قابل مقایسه است. تنها نکته این است که از همه این دستگاهها با اهمیتتر است؛ پس میتوان آن را علمی تصور کرد که زندگی نشانهها را در دل زندگی اجتماعی بررسی میکند. همین علم بخشی از روانشناسی اجتماعی و در نتیجه روانشناسی عمومی را تشکیل میدهد و ما آن را نشانهشناسی مینامیم. این علم به ما میآموزد که نشانهها از چه تشکیل شدهاند و چه قوانینی بر آنها حاکم است.(۵)
درچند دهه اخیر، جریان تازهای در هرمنوتیک بهراه افتاده است که میکوشد هرمنوتیک و نشانهشناسی را با هم بیامیزد. بر اساس این دیدگاه ترکیبی، یعنی نشانهشناسی هرمنوتیکی، متن در نقطه التقای نشانهشناسی و هرمنوتیک بررسی میشود.
فیلسوفانی چون «امبرتو اکو» نشانهشناسی را گونهای تأویل میدانند. درواقع نشانهشناسی، گونهای نظریه تأویل نیز هست؛ یعنی چیزی برچیزی دیگر نشانه قرار نمیگیرد مگر آنکه به واسطه یک تأویلکننده به عنوان نشانه آن چیز، تأویل شود.
اکو در کتاب «نشانهشناسی» بر این موضوع انگشت میگذارد که ماهیت نشانهشناسی بهگونهای معناشناسی و کاربردشناسی را نیز دربردارد. او نشانهشناسی را به هر چیزی که بتوان آن را نشانه دانست مربوط میداند.(۶)
معنایی که نشانه در ذات خود دارد، در سطح نخست همان معنایی است که این واژه در فرهنگ لغات دارد اما در سطح دوم، معناییست که با موقعیت و شرایط کاربرد آن در ارتباط است. به معنای نخست، «سمانتیک» و به معنای دیگر «پراگماتیک» گفته میشود.
همانطور که نشانهها، معناشناسی و کاربردشناسی دارند، متن هم میتواند معناشناسی و کاربردشناسی داشته باشد. معناشناسی متن از معنای متن دردرون قواعد زبان بحث میکند و کاربردشناسی متن از معنای متن در سیاقی خاص و در ارتباط با نویسنده متن، بحث میکند.
نشانهشناسی و تأویل
«امبرتو اکو» بر آن بود که هر اثر ادبی و هنری، در مجموعهای از تأویلها شکل میگیرد و هرگز نمیتوان از آن تعریفی استوار بر یک تأویل، ارائه داد. در واقع بهنظر او، بنیان هر اثر ادبی و هنری برابراست با ابهام. «اکو»، تأویل را امر مستقلی تلقی میکرد که از تعامل خواننده و متن شکل میگیرد و در محدوده نیت مؤلف باقی نمیماند. متن بر اساس قابلیتهای نشانهشناختی خود، خواننده را در مسیرهای مشخصی از جریان تأویل پیش میبرد. دیالکتیک متن و خواننده، معناها را نیز با خود به آنجا میبرد. از این دید، مخاطب فقط در زبان زندگی میکند و نمیتواند جایگاهی خارج از زبان بیابد تا از آنجا به زبان بنگرد. در واقع حضور او در این جهان به زبان وابسته است چرا که انسان و معنا در مکالمه زندهاند. (۷)
ایدهای که نویسنده اثر ادبی «رمزگذاری»اش میکند و خواننده «رمزگشایی»اش میکند، متن را به هزارتویی مانند میکند که محل تجمع واحدهای معنایی بیشمار میشود. تأویل نیز نتیجه تعامل پیچیده متن و خواننده است؛ بنابراین در دیالکتیک متن و خواننده، نیت متن وابسته به نیت خواننده است؛ خوانندهای که میکوشد از راه نشانههای موجود در متن با نیت نویسنده نیز به توافق برسد. این خواننده است که با متن درگیر میشود و باز خود اوست که تلاش میکند آن را به گونهای خاص سامان دهد. اما از آنجا که متن امکان تأویلهای بیشمار پدید میآورد، شکلی باز یا گشوده به خود میگیرد. در یک اثر باز، با محصول نهایی سروکار نداریم، بلکه با مجموعهای از برهمکنشها روبهرو هستیم؛ یکی محرک و دیگری پاسخ محرک.
در دیدگاه سنتی هرمنوتیک، خواننده باید بتواند خود را با افق اندیشههای مؤلف همخوان کند و میان تأویلهای بسیار، آنچه را نیت خود نویسنده است بهعنوان نزدیکترین تأویل به معنای نهایی متن بیابد.
اما آنچه که ما آن را «ادبیات» مینامیم، مناسبت میان افراد (خواننده و مؤلف) نیست، بلکه شرکت در مبادلهای است که متن با خواننده برقرار میکند؛ مبادلهای نه مربوط به زمان گذشته حتی (زمان خلق اثر ادبی یا هنری)، بلکه در ارتباط با زمان ادراک آن یعنی زمان حاضر. با این رویکرد، همواره معنای متن از نیت مؤلف پیشی میگیرد و هر بار به گونهای متفاوت، بازشناسی میشود.
غرق شدن در لذت تأویل متن
در گوهر زبان فاصله نهفته است. جمله معروف «مرلوپونتی» نیز گویای همین فاصله است. «مرلوپونتی» میگوید «میان فاعل و فعل، فاصلهای وجود دارد که ذهن را به تعمق وا میدارد، چه در گفتن و چه در نوشتن و فاصله همان معنای اندیشه نهفته است» و نیت مؤلف هر چه باشد اهمیت ویژهای ندارد چرا که معنای متن از آن جداست.
«بارت» در کتاب «لذت متن»، خوانش متن را دو گونه میداند. یکی آنکه متن را بیدرنگ بخوانیم و دوم آنکه متن را سنگین بخوانیم و یا به عبارت دیگر، در آن بسیار درنگ کنیم و فقط پیگیر ماجرا نباشیم، بلکه بکوشیم حقایق را از درون آن بیرون بکشیم. بارت به خوانش دوم، «خوانش کوشا» میگوید که خواننده با آن، در پی سرخوشیخواهی از متن نیز بر میآید.(۸)
سخن آخر
با نشانهشناختی تأویل، میتوان متن را همچون بافتی انگاشت که در آن نشانههای متعددی تنیده شده است. آنچه که اثری را تأویلپذیر میکند، تعامل خواننده با متن است. خوانندهای که در هنگام خواندن متن و در عین آزادی، به نشانههای متن نیز وفادار است تا با تأویلهای تندروانه به بیراهه نرود. نشانهای که در اثر ادبی و هنری بهکار میرود، رمز آن اثر به شمار میرود و دلالت معنایی خاص خود را پدید میآورد؛ بنابراین میتوان نتیجه گرفت که نشانه، واقعیتیست مبهم و رسیدن به دنیای نشانههای اثر ادبی و هنری، یعنی کشف رمزوراز آنها و دانستن روابط درونیشان. نشانهها، تمامی آن چیزهایی هستند که به جای چیز دیگری دلالت معنایی دارند. پس گونهای سویه ناکامل، در هر نشانه وجود دارد و هرگز معنای کامل به دست نمیآید.
منابع:
۱. بابک احمدی، ساختار و تأویل متن، نشر مرکز
۲. رولان بارت. لذت متن. پیام یزدانجو، نشر مرکز
۳. بابک احمدی، همان، همان
۴. لودویگ ویتنگشتاین، پژوهشهای فلسفی، فریدون فاطمی، نشر مرکز
۵. فردیناندو سوسور، درسهای زبانشناسی همگانی، نازیلا خلخالی، نشر فرزان زور
۶. امبرتو اکو، نشانهشناسی، پیروز ایزدی، نشر ثالث
۷. بابک احمدی، همان، همان
۸. رولان بارت، همان، همان، همانجا
