نقد و بررسی رمان «هستی و رویای ناتمام» نوشتۀ مرضیه رنجبر

رمان «هستی و رویای ناتمام» نوشته مرضیه رنجبر، ماجرای زندگی هستی، دختری است که در سایۀ محبتهای ایثارگرانۀ فرحناز، مادرش، بزرگ شده است. اما در شب عروسی خود با «ارشیا»، با افشای این حقیقت پنهان که فرحناز مادر زیستی او نیست، زندگیاش تعادل از دست میدهد و برای جستجوی مادر بیولوژیکی خود، رؤیا، به استانبول سفر میکند؛ سفری که او را به دالانهای تاریک گذشته میکشاند.
او با کمک شخصیتهایی چون خسرو ملکی و دکتر آذری، رد پای رؤیا را تا یک آسایشگاه روانی دنبال میکند؛ جایی که حقیقتی تلخ انتظارش را میکشد: رؤیا بیست سال پیش در پی حادثهای مشکوک، قتل یا خودکشی اجباری، درگذشته است.
هستی بر مزار مادر در گورستان «زنجیرلی کویو»، با حقیقت پنهان بیستسالۀ زندگیاش روبهرو شده و از راه سوگواری برای مادر زیستی خود، و چه بسا سوگواری برای «هستی کودک»، به بلوغ میرسد. پیش از آنکه هستی از موضوع دردناک مرگ رؤیا باخبر شود، در اتاق هتل منتظر است تا به زودی با رؤیا دیدار کند و با خود چنین میاندیشد.
خاطرههایی در ذهنم بالا و پایین میشود. توالی آنها در ذهنم میشکند!
از مدرسه برگشتهام. مامانفرحناز دم در منتظرم است. مرا در آغوش میکشد و میبوسد. خنده روی صورتم مینشیند. راستی مادرم، رؤیا، چرا بیست سال از من خبری نگرفته؟ ممکن است فرحناز از من پنهان کرده باشد!
بعد کودک سه چهار سالهای را میبینم، که سر میز غذا غریبی میکند. انگار دستش با سفره بیگانه است. دلم برای کودکی خودم میسوزد. با او همدلی میکنم! اشکم سرازیر میشود.
حالا انگار نمیتوانم از درون خویش بیرون بیایم. انگار کودکی قهر در درونم لگد به اطراف میزند! او را نوازش میکنم. میگذارم که آرام شود. میخواهم درون خود را مانند کتابی بخوانم! اما از فضاهای خالی درون خویش دچار وحشت میشوم! در ذهنم فکری جرقه میزند که تمام مغز و استخوانم را میسوزاند! وجودم ثمره یک توطئه است! چطور تاکنون به این فاجعه فکر نکرده بودم! لرزی از تنم میگذرد! بعد از این چطور میتوانم خودم را دوست داشته باشم؟! وقتی ریشهام بر روی دروغ و فریب بنا شده است. احساس میکنم این درد خیلی عمیقتر از درد بیمادری است!
آنقدر با خودم کلنجار میروم، تا خوابم میبرد!
و در صحنۀ گورستان کنار گور مادر نادیدهاش درحالی که اشک بر گوری میریزد که حتی عکسی از او ندیده است، میگوید:
اشک بر روی گور مادری که حتی عکسی از او ندارم. با کدام خاطره گریه کنم؟! پس برای خودم گریه میکنم! برای آن موقعی که هستی کوچک بود. و مادری نبود! و او ]هستی[ نمیتوانست حتی بگوید که مادر میخواهد. حتی بگوید چرا مادرم نیست؟! برای آن لحظات غمگین بیمادری! که میفهمد! اما کلمات را هنوز نمیشناسد. که آنها را به یاری بگیرد!
وای بر تو چه گذشت هستی من! برای هستی کوچک زار میزنم! عزاداری میکنم!
سرم را از روی قبر برمیدارم. چند لحظه با سری افتاده در کنار قبر مینشینم. قلبم تندتند میزند. اشک در چشمانم جمع میشود…
اما او در پایان رمان، درمییابد که مادری نه در پیوند خونی، بلکه در پیوستگی حضور و فداکاری نهفته است؛ حقیقتی که او را به «بخشش» فرحناز و درکی عمیق از رنجهای مادرانهاش میرساند. رمان با بازگشت هستی به ایران پایان مییابد؛ زنی که لایههای سطحی زندگی را پشت سر گذاشته و با پذیرش رنج به عنوان بخشی از نمایش باشکوه هستی، به آگاهی و صلح درونی دست یافته است.
رمان «هستی و رؤیای ناتمام» فراتر از یک درام خانوادگی، روایتی روانشناختی-اگزیستانسیالیستی است از سفری برای بازیابی هویت. نویسندۀ این نوشتار بر آن است تا با یافتههای این نقد نشان دهد که نویسندۀ رمان، با استفاده از پیرنگی معمایی-شهودی، شخصیت اصلی را از مرحلۀ «ابژگی» (انسانی منفعل و وابسته) به «سوژگی» (شخصیتی کنشگر و صاحب هویت) رسانده و در نهایت، رنج را نه به عنوان بنبست، بلکه به عنوان کاتالیزوری برای بلوغ وجودی و رسیدن به معنایی برای زیست تعریف میکند.
رمان «هستی و رؤیای ناتمام» در زمرۀ آثاری قرار میگیرد که «سفر» را نه به عنوان یک جابهجایی مکانی، بلکه به عنوان یک ضرورتِ هستیشناختی (Ontological) ترسیم میکنند. در این اثر، نویسنده با بهرهگیری از بوطیقایِ فضا، تهران را به عنوان ساحت «سرکوب حقیقت» و استانبول را به عنوان ساحت «برونافکنی تروما» مینمایاند. مسئلۀ بنیادین رمان، رویارویی میان «تاریخ رسمی خانواده» و «حقیقت مدفون» است.
داستان از جایی آغاز میشود که سکون زندگی «هستی» در تهران، با یک افشاگری که به بحران زندگی او منجر میشود، فرومیپاشد. او در سایۀ محبتهای فرحناز بزرگ شده، با رویارویی با این حقیقت که مادر بیولوژیکیاش زنی دیگر به نام «رؤیا»ست؛ بر آن میشود تا برای یافتن او راهی استانبول شود. این سفر، در حقیقت گذار از جغرافیای «دروغهای مصلحتی» به جغرافیای «حقایق ویرانگر» است.
در این نقد با تکیه بر مفاهیم «فردیت» (تفرد) کارل گوستاو یونگ و «نشانهشناسی» متنی، تلاش میشود نشان داده شود که چگونه قهرمان داستان از خلال یک ویرانی «خارج از ارادۀ او»، به بازسازی سوژگی (Subjectivity) خود دست پیدا میکند.
پیرنگ رمان، بر اساس الگوی «سفر قهرمان» طراحی شده است. خروج از تهران، حکم گذر از «آستان» را دارد. نویسنده آگاهانه عنصر تعلیق را نه در حوادث فیزیکی، بلکه در کشمکشهای درونی هستی قرار داده است. پیرنگ اثر را میتوان به سه ساحت تقسیم کرد:
نخست، ساحت تعلیق کلاسیک است؛ پس از آنکه هستی پس از خروج از تهران برای یافتن رؤیا، وارد استانبول میشود؛ و در جایی که به این منظور در پی یافتن رد پای خسرو ملکی و اسناد بیمارستان است از تکنیک «اطلاعات قطرهچکانی» بهره میبرد.
برخورد هستی با خسرو ملکی در فصلهای پایانی، اوج این تعلیق است. دیالوگهای خسرو ملکی، ابتدا رودررو در مغازۀ او، و بار دوم (و آخرینبار) پشت تلفن است، وقتی راوی به خسرو میگوید: «میخواهم پیگیر قتل مادرم شوم». خسرو با نگرانی میگوید: «نمیتوانی چیزی را ثابت کنی! بیست سال میگذرد! گذشته را هم نزن! در ضمن برای من دردسر میشود! لطفاً دیگر هرگز به من زنگ نزن! و هر چه زودتر به ایران برگرد! اگر میتوانی همین امروز برو!» و راوی پیش خود چنین نتیجه میگیرد که: احساس میکنم خسرو ماجرا را هولناکتر از آن چیزی که هست، نشان میدهد. شاید برای اینکه نمیخواهد به گذشته برگردد. شاید هم میداند پیگیری ماجرا فایدهای ندارد. و هشدار او را آکنده از «نقیضگویی» میبیند که میتواند نشاندهنده هراس لایهبهلایه از فاش شدن رازهای مگوی زندگی رؤیا (و همچنین احسان) باشد.
دوم، ساحت اتمسفریک است؛ استانبول در این پیرنگ، یک شخصیت زنده است. بارانهای مداوم، مه و کوچههای باریک، بازتاب درونیات مشوش هستی هستند. از لحظۀ پیادهروی طولانی هستی زیر باران، پیرنگ از حالت «حادثهمحور» به حالت «وضعیتمحور» تغییر میکند.
نویسنده به جای آنکه با سرعت پلیسی پیش برود، ریتم را کند میکند تا خواننده سنگینی زمان را بر شانههای هستی حس کند. در نهایت، ساحت گرهگشایی استعلایی قرار دارد. هستی هیچیک از شخصیتها را مقصر و مجرم نمیداند تا تنبیهی در پی داشته باشد. این یک انتخاب جسورانه است. گرهگشایی زمانی رخ میدهد که هستی در هواپیما، به یک صلح درونی با «تصویر» مادر میرسد. درواقع، پیرنگ از جستجوی «قبر مادر» به کشف «روح مادر» راه خود را تغییر میدهد. این چرخش در نیاز دراماتیک، و خمش در مسیر رسیدن قهرمان به نیاز خود، رمان را از یک ملودرام ساده به یک اثر مدرن متکی بر «اپیفانی» (تجلی ناگهانی معنا) بدل میسازد.
دیالکتیک مادری و تولد سوژه
در رمان «هستی و رؤیای ناتمام»، شخصیتها نه به مثابه تیپهای اجتماعی، بلکه به عنوان «استعارههای وجودی» عمل میکنند. شخصیت «هستی» نمونۀ بارز فرآیند «تفرّد» یونگی است. او از پیلۀ دختری که توسط ارشیا و پدرش و حتی مادرش، فرحناز (و بهطور کل جامعه) تعریف میشود، خارج شده و ردای اندوه آگاهانه به تن میکند. او از یک موجود منفعل به زنی پویا تبدیل میشود که میتواند به ارشیا، نماد نظم اجتماعی (گفتمان جاری)، «نه!» بگوید.
شخصیت فرحناز نیز در این ساختار به عنوان یک آنتیتز درخشان برای کلیشۀ نامادری میتواند تحلیل شود. وقتی هستی از مزار رؤیا بازمیگردد در راه به احسان و سپس به فرحناز میاندیشد؛ و زندگیای را که با احسان داشته بازنگری میکند. او که تا پیش از آن نمیتوانست پنهان کردن حقیقت از سوی فرحناز را ببخشاید ناگهان به آنجا میرسد که:
یقین دارم که او حتی از رؤیا هم متنفر نبوده است. اگر چنین میبود، نمیتوانست آنقدر با جان و دل برای رشد و بالندگی من مایه بگذارد. چه چیزی به جز عشق میتواند اینچنین عمل کند. عشقی پایدار که بعد از مرگ احسان هم از بین نرفته است. فقط از نقش عاشقی درخشان به نقش پرزحمت مادری تغییر یافته است.
…
به او احساس نزدیکی میکنم! رؤیا را پیدا کردم و ندیدمش. ولی فرحناز را دیدهام و انگار دوباره پیدایش کردهام. و حالا نزدیکترم به او. هر دوی ما از گذشتهمان غمگین میشویم. هر دو از عزیز درگذشتهمان، دلخور شدهایم. و هر دویمان آنها را بخشیدهایم! چقدر سریع آدمها به حیطه آشنای غمهای درونی هم وارد میشوند!
تصمیم میگیرم همین حالا مرگ مادرم را به او خبر دهم! بعدها میخواهم در مورد همه احساساتم با او حرف بزنم. هیچ چیز را کنار نخواهم گذاشت.
«مامان!»
«جانم!»
«رؤیا مرده!»
از آن سوی خط صدایی نمیآید!
«مامان! شنیدی! مامانرؤیا مرده! همان بیست سال پیش!»
صدای گریهاش را میشنوم.
بعد آن صدای برخاسته از عمق وجود و صریح او را که میگوید: «هستیجانم! زودتر بیا! حالم خوب نیست!»
معنی گریهاش را نمیفهمم! اما شاید میخواهد ضربه نهایی را بزند. و مرا از گذشته برهاند. میخواهد بگوید به کمکت نیاز دارم تا احساسات مرا برانگیزد. وقتی کسی به دوراهی میرسد، کمی هول دادن نیاز است. و او این را میفهمد!
احساس میکنم مامانفرحناز به آرامی در درونم پیشروی میکند. و گذاشتهام تا مامان رؤیا عقبعقب به یک گوشهای رانده شود! مهربانیهای مامانفرحناز دارد اینجا کار خودش را میکند! اما نمیدانم چرا از این احساس اشکم سرازیر میشود!
میگوید: «عزیز دلم! به روزهای شیرین آیندهات فکر کن!…»
بادی میوزد و برگهای خشک روی آسفالت را به جلو میراند. ناگهان باران میبارد. دستم را میگیرم زیر سوزنسوزن قطرهها! احساس دلچسب رخوت به من دست میدهد.
از دید روانکاوی، فرحناز نقش «مادر جایگزین» را بازی میکند که همزمان وظیفۀ تداوم زندگی و پنهانسازی تروما را بر عهده داشته است. تحلیل دیالوگهای او نشان میدهد که او آگاهانه میان قدیسوارگی و خطای انسانی در نوسان است. آشتی نهایی هستی با او، دربردارندۀ آن است که قهرمان به بلوغی رسیده که میتواند خاکستری بودن انسانها را بپذیرد.
در مقابل، رؤیا قرار دارد؛ که به عنوان یک حضورِ غایب، در سرتاسر رمان سنگینی میکند. و این اشاره دارد به آن اصل که «غیبت حضور را برجسته میکند.». رؤیا نماد زنانگیِ سرکوبشده در یک ساختار مردسالار است. هستی با یافتن رؤیا، هر چند با آمدن بر سر مزار او، در واقع بخش زنانه و عاطفی سرکوبشده خودش را باز مییابد.
روایت دوجانبه و ضرورت صدای دوم
در رمان، اگر «هستی» صدای «جستجو» باشد، «فرحناز» صدای «تداوم و پنهانکاری عاشقانه» است. رمان یک «روایت دوجانبه» (Dual Narrative) است که در آن حقیقت نه در یک نقطه، بلکه در فضای میان این دو روایت شکل میگیرد.
در ساختار کلاسیک رمان، معمولاً یک راوی دانای کل یا یک قهرمان واحد وجود دارد. اما در «هستی و رؤیای ناتمام»، با استفاده از استراتژی «چندصدایی» (Polyphony)، بخشی از بار روایت بر دوش فرحناز جای میگیرد. اگر هستی نماد «آینده» و پرسشگری است، فرحناز نماد «گذشته» و نگاهبانی است. فرحناز نه یک شخصیت مکمل، بلکه «قهرمان پنهان» رمان است که راهی به مراتب دشوارتر را برای رسیدن به «فردیت» میپیماید؛ چرا که او باید با «سایۀ» خود که در پوشش مقدس مادری پنهان شده، روبهرو شود.
مادری به مثابه نقاب (Persona)؛ با نگاهی روانشناختی به شخصیت فرحناز
فرحناز در آغاز رمان، تجسم کهنالگوی «مادر آرمانی» است. او زنی است که جوانی، آرزوها و حتی حقیقت را فدای آرامش فرزندخواندهاش (هستی) کرده است. اما از دید روانکاوی یونگ، این «ایثار مطلق» میتواند به یک «نقاب» (Persona) نفوذناپذیر تبدیل شود.
فرحناز در فصلهایی که راوی است، با زبانی سرشار از «اضطراب پنهان» سخن میگوید. او در لایههای زیرین واژگانش، یکسره در حال توجیه یک «دروغ بزرگ» است. او حقیقت وجودی «رؤیا» را نه از سر بدخواهی، بلکه از سر نوعی «عشق تملکگرایانه» حذف کرده است. برای فرحناز، زنده نگه داشتن یاد رؤیا، به معنای تهدید شدن جایگاه مادری خودش بوده. بنابراین، سفر روحی فرحناز، گذار از «مادری مشروط به دروغ» به «مادری مبتنی بر حقیقت» است.
از همین روی، روایت فرحناز در رمان، بهطور ضمنی روایتی است دربردارندۀ حس گناه و سکوت او در برابر حقیقت زندگی هستی.
تفاوت سبکشناختی میان بخشهای مربوط به هستی و فرحناز بسیار معنادار است. روایت هستی، پرسشگر و پر از حرکت است؛ اما روایتِ فرحناز، ایستا و آکنده از «تداعیهای دردناک» است.
نویسنده در بخشهای فرحناز، از بوطیقای سکوت یا بهتر است گفته شود از شیوۀ بیانی سکوت بهره میبرد. فرحناز در میان اشیاء خانه، در آشپزخانه و در جزئیات روزمره پنهان شده است. او «نگهبان صندوقچۀ اسرار» است. هر بار که هستی در استانبول قدمی به حقیقت نزدیک میشود، ما در تهران شاهد فروپاشی تدریجی اقتدار فرحناز هستیم. او درمییابد که «سکوت» دیگر نمیتواند امنیت بسازد. در لحظاتی که فرحناز با خودش خلوت میکند، نشاندهنده این است که او بیش از هستی، از کشف حقیقت وحشت دارد؛ نه به خاطر هستی، بلکه به خاطر رویاروییاش با «من واقعی» خودش که سالها پشت نقش «نامادری فداکار» پنهان شده بود.
تقابل دو راوی: «آیینگی درد»
رابطۀ هستی و فرحناز در این رمان، یک رابطۀ «آینهوار» (Mirroring) است. هستی برای یافتن خود، باید «مادر زیستی» را پیدا کند، و فرحناز برای یافتن خود، باید «مادر واقعی/زیستی» را رها کند.
تحول اصلی فرحناز زمانی رخ میدهد که او آگاهانه اجازه میدهد هستی برود. این اجازۀ «راهی شدن» (عزیمت)، اولین کنش فرحناز برای خروج از پیلۀ تملک است. او درک میکند که عشق واقعی، نه در «تصاحب تاریخچۀ یک انسان»، بلکه در «آزاد گذاشتن (رها کردن) او برای کشف تاریخچهاش» نهفته است. در اینجاست که فرحناز از یک «تیپ نامادری» به یک «انسان اگزیستانسیال» تبدیل میشود که مسئولیت خطای خود (پنهانکاری) را میپذیرد.
کاتارسیس (پالایش) در روایتِ فرحناز
لحظۀ اعتراف یا لحظۀ رویارویی نهایی، «کاتارسیس» شخصیت فرحناز است. او که سالها با هراس از «از دست دادن» محبت هستی زندگی کرده، در نهایت با فاش شدن راز، به یک «سبکی پس از اعتراف» میرسد. او درمییابد که پیوند او با هستی، نیازی به نفی «رؤیا» ندارد.
در واقع، نویسنده با هوشمندی نشان میدهد که فرحناز هم مثل هستی، قربانی ساختار قدرت مردسالارانه (احسان و خسرو) بوده است. او مأمور اجرای سناریویی شده است که مردان خانواده نوشته بودهاند. بلوغ فرحناز در این است که در پایان رمان، پیوند خواهرانهای (در معنای نمادین) با یاد «رؤیا» برقرار میکند. او دیگر رؤیا را رقیب خود نمیبیند، بلکه او را زنی میبیند که رنجی مشترک را تجربه کرده است.
فرحناز در پایان رمان، به شناختی میرسد که از راه ویرانی اقتدار (اتوریتۀ) مادریاش میگذرد. او میفهمد که مادری او نه با حذف رقیب و آسیبی که او بر درونش گذاشته، بلکه با پذیرش زخمهای گذشته تقدس مییابد.
درستتر آنکه، اگر هستی در پایان رمان به آگاهی میرسد، فرحناز به «رهایی» میرسد. او از بار سنگین نگهبانی یک راز بیستساله میرهد. مرضیه رنجبر با پرداخت این شخصیت، در یک درام انسانی، نشان میدهد که هیچکس صرفاً «سفید» یا «سیاه» نیست. فرحناز، با تمام اشتباهاتش، نمادی از بشریت است که در میانۀ عشق و ترس، راه سخت حقیقت را برمیگزیند. او در کنار هستی، به ما میآموزد که «خانه» نه جایی برای پنهان کردن اسکلتها در کمد، بلکه فضایی برای پذیرش تمام ناتمامیها و رؤیاهای گمشده است.
از جبرِ بیولوژیک تا اختیار اگزیستانسیالیستی
در صحنهای هستی میخواهد به گورستان «زنجیرلی کویو» پای بگذارد برای دیدار نخستین، با مادری که هیچگاه او را نخواهد دید؛ با خود میگوید:
دیگر هیچ امیدی در من وجود ندارد. ذهنم از گول زدنم ناامید شده است. رسیدن به حقیقت تلخ این مزیت را دارد که دیگر ذهنت از کلنجار رفتن دست میکشد و حقیقت را میپذیرد! یعنی در نهایت ناچار است بپذیرد.
از طرفی احساس میکنم مادرم را بخشیدهام. او رنجهای زیادی را به خاطر من متحمل شده است. مرگ مادرم به جای اینکه ناراحتم کند، به من احساس آرامش داده است! و احساسم را به مامانفرحناز بهتر کرده است. در ذهنم او را از اینکه مرا از مادرم دور کرده بوده، مبرا دانستهام! این هم از رنجهایم کم کرده است!
به نظرم این رنجها از رنج بیمادری سنگینتر است!
…
اینجاست که نویسنده انگشت میگذارد بر درونمایۀ بنیادین رمان، که بر محوریت «کشف معنا در ساحت رنج» استوار است. نویسنده با ظرافت، پرسشی ویتگنشتاینی را پیش روی مخاطب میگذارد: مرزهای زبان و مرزهای جهان ما تا کجاست؟ و آنگاه یکی از لایههای زیرین متن، نقد ساختار اخلاق سنتی، به میان میآید که بر پایۀ «دروغ مصلحتآمیز» بنا شده است. رمان به لحاظ تماتیک نشان میدهد که حقیقتی که ندانیم، از بین نمیرود، بلکه به شکل تروما در ناخودآگاه باقی میماند. با تکیه بر نظریات ویکتور فرانکل، رمان بر این اصل پافشاری میکند که آنچه انسان را از پای درمیآورد، رنج کشیدن نیست، بلکه «رنج بیمعنا» است. هستی در استانبول میفهمد که این درد، بهای رسیدن به ریشههای اوست. جملۀ کلیدی او که، «نباید قبل از تمام شدن نمایش به سمت در خروجی هجوم برد»، بیانیهای است در ستایش تابآوری و ایستادگی در برابر تراژدی زیستن؛ رنج تراژدی زیستن. و در صحنۀ پایانی رمان نگاه کنیم، که هستی در هواپیما نشسته و حالا او قهرمانی است که از سفر اودیسهوار پرفرازونشیب خود با شناختی عمیق از زندگی و از هویت خود و با معنایی قابل اتکا، به سرزمین خود بازمیگردد:
امروز پنجشنبه است. در هواپیمای ترکیشآنلاین نشستهام. هواپیما اوج میگیرد و در تودهای از ابر فرو میرود. به ابرها نگاه میکنم. زنی جوان از آنجا به من لبخند میزند! پیچ و تاب میخورد! صورتش مثل عکس متحرک روی ابر موج میزند! چشمانم را میبندم. میدانم برای لمس مادرم باید فاصله دوری را از واقعیت تا رؤیا طی کنم.
نمیدانم من به دنیای او میروم. یا او دارد به دنیای من نزدیک میشود! احساس میکنم روح مادرم همراهم است. انگار به درونم رسوخ کرده است. بدنم خنکی مطبوعی میگیرد!
میگویم عزیزم! در آغوشم بگیر! به جای زمان کودکی، که از آغوش هم محروم بودهایم! هر دو به این آغوش نیاز داریم.
مدتی در همان وضعیت میمانم. تکان نمیخورم. نمیخواهم آغوشش را از دست بدهم! میخواهم به این حالت استمرار ببخشم. تداوم این حالت اندکی از غم بیمادریام میکاهد! اما تمام تلاشم ناکام میماند. گریه آرامم، به هقهق بلند تبدیل میشود. اشک گونههایم را خیس میکند. بعد انگار مادرم با آن دستهای نرم و سیالش گونههایمهایم را لمس میکند!
و تم نهایی رمان، «بخشش» است. اما نه بخششی از روی فراموشی، بلکه بخششی از روی «رسیدن به آگاهی و شناخت، و درک». چرا که حالا هستی (قهرمان) در راه بازگشت، لباس کهنه از تن انداخته و لباس نو بر تن کرده است. خویشتن (sellf) سرگشته کنار گذاشته و خویشتن حقیقی خود بازیافته است؛ خویشتنی که همیشه همان بوده و او آن را نمیشناخته و حالا به آن رسیده است و داردش و نیرو گرفته از این رسیدن. نیرویی که «بخشیدن» را برای او ممکن میگرداند. دل او حالا محل جاری شدن نیکویی است. و درست همینجا در نقطۀ پایان رمان، «شناخت و آگاهی» هستی منجر به پیوند دوباره با بشریت میشود.
دستی را روی شانهام احساس میکنم. چشمانم را باز میکنم. مهماندار است.
میگوید: «کاری از من ساخته است؟»
اشکهایم را پاک میکنم و با احساس نوازنده آهنگ غمگینی که به آخرین نت رسیده است، میگویم: «ممنون!»
نگاهی زبانشناختی و سبکشناختی در رمان «هستی و رؤیای ناتمام»: بوطیقایِ سکوت و استعاره
زبان در این اثر خود بخشی از استراتژی روایی رمان است. سبک نگارش نویسنده را میتوان «رئالیسم تغزلی» نامید. و نویسنده با بهرهمندی از عناصر گوناگون این غزلوارگی را قوت میبخشد.
در صحنۀ پس از بازگشت از مزار رؤیا، و گفتگوی تلفنی با فرحناز، ناگهان باران میبارد:
بادی میوزد و برگهای خشک روی آسفالت را به جلو میراند. ناگهان باران میبارد! دستم را میگیرم زیر سوزن سوزن قطرهها! احساس دلچسب رخوت به من دست میدهد. اما باران شدیدتر میشود. از آن بارانهای تند و ناگهانی استانبول! بارانی که در چند لحظه تمام شهر را در بویی نمناک و خیس میپیچاند. عجب صدایی دارد، وقتی به زمین و درختان میخورد! اما من خودم را رها کردهام. ذهنم را رها کردهام! و به دنبالش بدنم را. طوری که انگار میخواهم تمام چیزهایی که اذیتم میکند و سنگینم کرده با خودش ببرد! انگار میخواهم لباس کثیفی را زیر آب بشویم!
هر کسی به دنبال پناهگاهی است. بعضیها چترشان را باز کردهاند. بعضیها زیر طاقها پناه گرفتهاند. اما من این باران را دوست دارم، با اینکه از هر سو شلاقم میزند! کسی اشکهایم را نمیبیند. و راحت میتوانم عقده ]پنهان[ بیستساله دل را بگشایم.
موهایم خیس شده و به سرم چسبیده است. از لباسم آب چکه میکند و سنگین شده. اما همچنان اجازه میدهم باران بر سرم ببارد. خود را تسلیم باران میکنم!
نویسنده در صحنههایی چنین، از عناصر طبیعی با فضاسازی متناسب، برای ساختن لایههای معنایی بهره میبرد. باران در اینجا صرفاً یک پدیده هواشناسی نیست، بلکه استعارهای است از «غسل تعمید» و پاکشدن از پیشفرضهایی نادرست.
از ویژگیهای فنی برجستۀ سبک نویسندۀ رمان، تضاد میان گفتگوهای کوتاه و پُرتنش بیرونی با تکگوییهای درونی بلند و شاعرانه است. گفتگوها نشاندهنده گسست ارتباطی و ناتوانی زبان در بیان حقیقت است؛ اما تکگوییهای درونی هستی، جایی است که «حقیقت» ساخته میشود و شناخت و تشرف هستی پدیدار میگردد.
نویسنده با استفاده از آرایههایی چون تشبیهات بدیع، همانند: «درخشش خیسی مثل گرداب در نینی چشمانش میچرخد.»، «تأثیرحرفهایش بر پریشانی من مانند به کار بردن تفنگ بادی برای مقابله با حیوان وحشی در جنگل است.»، «دستم را میگیرم زیر سوزنسوزن قطرهها!» « انگار ]که[ میخواهم ]باران[ تمام چیزهایی که اذیتم میکند و سنگینم کرده با خودش ببرد! انگار میخواهم لباس کثیفی را زیر آب بشویم!»، یا استعارهای چون «نیمی از وجودم زیر خاک پوسیده» که تصویری بسیار قوی است و مانند اینها، به نثر خود غنای قابل توجهی بخشیده است.
شکوه یک رؤیای ناتمام
رمان «هستی و رؤیای ناتمام» با پیوند دادن یک جستجوی فردی به مفاهیم کلان انسانی، موفق میشود از سطح یک رمان سرگرمکننده فراتر برود. مرضیه رنجبر با جسارت، به سراغ مفاهیمی چون فقدان، مادر، هویت و حقیقت میرود و نشان میدهد که «هستی» واقعی، نه در امنیت دروغین، بلکه در پذیرش ناتمام بودن رؤیاها شکل میگیرد. این اثر با پایانبندی باز و در عین حال اقناعکنندۀ خود، خواننده را با این پرسش رها میکند که هر یک از ما، کدام «حقیقت مشکوک» را در پستوی زندگی خود پنهان داریم؟ این رمان، در نهایت، دعوتی است به زیستن شجاعانه؛ حتی اگر این زیستن، آمیخته با اندوهی اصیل و ریشهدار باشد.
سرچشمهها و منابعها:
الف) منابع نظری در حوزه روانکاوی و اگزیستانسیالیسم:
۱. فرانکل، ویکتور؛ «انسان در جستجوی معنا»، دکتر نهضت صالحیان و مهین میلانی، تهران، نشر لیوسا.
۲. یونگ، کارل گوستاو؛ «انسان و سمبلهایش»، محمود سلطانیه، تهران، نشر جامی.
۳. پالمر، مایکل؛ «فروید، یونگ و دین»، دکتر غلامرضا محمودی، محمد دهگانپور ، تهران: نشر رشد.
ب) منابع در حوزه روایتشناسی و نقد ادبی:
۴. کمبل، جوزف؛ «قهرمان هزارچهره»، شادی خسروپناه، مشهد، انتشارات گل آفتاب.
۵. تودوروف، تزوتان؛ «بوطیقای ساختگرا»، محمد نبوی، تهران، نشر بیگاه.
۶. باختین، میخائیل؛ «تخیل مکالمهای (جستارهایی درباره رمان)»، رؤیا پورآذر، تهران، نشر نی.
۷. الیوت، تی. اس؛ «مجموعهمقالات: سنت و استعداد فردی». گیتا گرکانی، مجله آزما.
ج) منابع در حوزه نمادشناسی و فضاسازی:
۸. باشلار، گاستون؛ «بوطیقای فضا»، مریم کمالی و محمد شیربچه، تهران، نشر روشنگر.
۹. ویلفرد گرین، کیت و لبیهان، جیل؛ «مبانی نقد ادبی»، فرزانه طاهری، تهران، نشر نیلوفر.
