یک داستان، سه نقد…

آنچه در پی می‌آید حاصل تمرینی گروهی، در کارگاه داستان و نقد داستان گروه ادبی انجمن ایرانیان فرانکفورت است. در این تجربه، داستانی (بخشِ الف-صفر) در کارگاه یادشده، ارائه و از سوی اعضاء نقد شده است. در ابتدا داستان را بخوانیم.

بخش الف-صفر    (نوشتۀ رضا نجفی)

-متاسفم. اجازه ندارید برگردید خانه. باید امشب اینجا بستری ‌شوید!

خورشید شامگاهی، آخرین نفس‌اش را می‌کشد. رگه‌ی نزاری از نور، کف مرمرهای سیاه تالار پت‌وپهن بیمارستان می‌خزد و از شیشه‌های بخش ورودی بیرون می‌رود. همهمه‌ی ضعیف حرکت ماشین‌ها و جریان زندگی، از دوردست، به دشواری شنیده می‌شود. عصرِ خزانی یک روز آخر هفته است.

با کمی سرگشتگی به دکتر نگاهی می‌کنم. مانند همه‌ی کارکنان بیمارستان، اونیفورمی سورمه‌ای بر تن و پرونده‌ای حاوی عکس تیره‌رنگ رادیولوژی، در دست دارد. مرد قدش به‌نسبه بلند و به گونه‌ای غریب، بسیار لاغر است. ریش و چشمانی سیاه دارد و پیداست که خارجی است.

سرسرای بزرگ و وسیع بیمارستان، دیگر خلوت شده است. بسیاری از پزشکان و پرستاران و کارمندان دیگر این مجموعه، راهی خانه شده‌اند یا در حال ترک بیمارستان هستند. گه‌به‌گاه، یکی دو نفر می‌آیند و می‌روند. لباس شخصی بر تن و کیفی در دست، سری برای همکاری دیگر تکان می‌دهند و از در خروج، بیرون می‌روند.

چند قدمی ما، پیرزنی با پاهایی باندپیچی نشسته است روی ویلچر. با موهایی روشن اما ژولیده دارد. لباس بیمارستانش کثیف است و پر از لکه‌های چرک و خون. ناآرام، مانند یهودیان حسیدیِ به‌هنگام دعا، بالاتنه‌اش را تاب می‌دهد. انگار شعله‌ی شمعی باشد در باد.

زنی تنومند و جوان همراهش است. روپوش کارکنان بیمارستان بر تن دارد و با نگاهی بیزار اما کنترل شده، از بالا به زن چشم دارد. پیداست که بیمار، حوصله‌اش را سر برده و او آمده از پزشک کسب تکلیف کند.

پیرزن بدنش را به جلو و عقب می‌جنباند. چشمان آبیِ مایل به خاکستری‌اش را با پلک‌هایی سرخ و متورم، دوخته به فضای تهی پیش رویش. اصواتی نامفهوم شبیه آه و ناله از دهان خارج می‌کند. میان آن اصوات درهم و برهم، تنها دو سه واژه‌‌ی مفهوم به گوشم می‌رسد. واژه‌ها مانند ترجیع‌بند سرودها یا دعاها با ترتیب و توالی مشخصی، تکرار می‌شود: «نه… لطفن نه! می‌ترسم… نه، لطفن نه…»

زنِ پرستار، رو به پیرزن می‌گوید: «تصمیم خودتان را بگیرید. یک بله یا یک نه! آخر امضاء می‌کنید؟»

اما پیرزن گویا مشاعر درستی ندارد، شاید هم یکی از همان معتادان بی‌خانمان اطراف راه‌آهن مرکزی شهر است. سر و دستانش همچنان بی‌قرارند. آیا برای جلب توجه، وانمود به بیماری می‌کند یا گرفتار توهم است و پارانویا؟

پیرزن یک‌بند فقط تکرار می‌کند: «لطفن نه…! لطفن نه…!»

ناگهان احساس خستگی و ملال، وجودم را پر می‌کند. از آغاز بامداد تا این لحظه، در بخش‌ها و اتاق‌های پرشمار بیمارستان در رفت و آمد بوده‌ام. اکنون که امیدوارم از این تشکیلات عظیم و نظیف و مدرن، اما سرد و منحوس رها بشوم و بروم به کنج خانه‌ی کوچک و امن خودم و استراحت کنم، این پزشکِ ریشوی قدبلند به من می‌گوید شب را باید اینجا بمانم.

با تردید می‌گویم: «آخر الان من هیچ احساس دردی ندارم. دفع ادرارم هم عادی‌ست و لکه‌ی خونی در آن ندیدم، نمی‌شود یک روز دیگر… یا همین فردا دوباره مراجعه کنم؟»

-شما با ادعای اورژانسی بودن وضعیت‌تان به ما مراجعه کرده‌اید…

حرفش را قطع می‌کنم: «بله، واقعن هم موقع مراجعه خیلی درد داشتم، اما الان درد قطع شده است…»

حالا او توی صحبت من می‌دود و در همان حال که برگه‌ی سیاه پلاستیکی از عکس کلیه و مثانه‌ی مرا از توی پوشه‌ی زردرنگ بیرون می‌کشد، می‌گوید: «برایتان توضیح می‌دهم. ببینید سنگ کلیه حرکت می‌کند و گاهی دردناک است و گاهی ممکن است موقتن از درد خبری نباشد، اما به هر حال سنگ آنجاست. خبر خوب این است که سنگ کلیه‌ی شما پایین آمده و خبر بد اینکه درست راه مثانه‌ را مسدود کرده، برای همین ممکن است جریان ادرار به سوی کلیه برگردد و به آن فشار وارد کند. آن وقت چنان ناگهانی وضع شما وخیم می‌شود که خودتان هم غافلگیر شوید.»

دکتر سیه‌چرده روی برگه‌ی پلاستیکی، انگشت روی نقطه‌ای می‌گذارد و آن را نشانم می‌دهد. واقعن این دل و روده و مثانه‌ی من است؟ چه غریبه، چه ناآشنا! پزشک با لحنی آرام اما شمرده و محکم ادامه می‌دهد: «حرفم را بپذیرید. شما در خطر هستید، ولو خودتان باور نکنید!»

ناامیدانه، آخرین تیر ترکشم را پرتاب می‌کنم: «آخر من هیچ چیز همراه خودم نیاورده‌ام، به خیال بستری شدن نیامده بودم. وسایل شخصی‌ام پیشم نیست…»

-به هیچ چیز نیازی پیدا نمی‌کنید. هر چه لازم باشد خودمان به شما می‌دهیم. بیمارستان ارتش، مجهزترین بیمارستان شهر است. در حالت عادی باید ماه‌ها در نوبتِ انتظار می‌ماندید. اما همان‌طور که گفتم مورد شما، خیلی خاص است. جاهایی را که در این اوراق مشخص شده، امضاء کنید!»

دکتر از همان پوشه‌ی زرد چندین برگه بیرون می‌کشد و با یک قلم می‌دهد دستم. آه، باز هم همان جنون کاغذبازی‌های مرسوم در این سرزمین‌ شمالی. به علامت بی‌مسمای سربرگ‌ها نگاه می‌کنم و بندها و شماره‌بندی‌های منظم و پروسی‌مآب با حروف ریز را سرسری از چشم می‌گذرانم. واقعن کسی می‌رسد همه‌ی اینها را بخواند؟ و به فرض که بخواند، آیا کسی می‌تواند درباره‌ی یک بند یا جمله‌ی این اوراق با مسئولان بیمارستان چک و چانه بزند؟ اما برای اینکه چندان پرت از امور به‌نظر نرسم، هنگام امضای اوراق، حرفی می‌پرانم: «اینها برای چیست؟»

-چیزی نیست. فرمالیته‌های همیشگی… رضایتنامه برای جراحی یا هر کاری که لازم باشد انجام دهیم.

هر برگ را که امضاء می‌کنم، دکتر با طماءنینه آن را ورق می‌زند و برگه‌ی زیری را در دسترسم می‌گذارد. وسوسه می‌شوم بپرسم اگر تشخیص اشتباهی داده باشید چطور؟ باز مسئولیت، گردن بیمار است؟ از پرسیدن منصرف می‌شوم. تاثیری در هیچ چیز ندارد. حتم دارم که پزشک دوباره درباره‌ی مجهز بودن مجموعه‌ی خودشان و اینکه درواقع شانس آورده‌ام که در حکم موردی اورژانسی مرا خارج از نوبت پذیرش کرده‌اند، برایم استدلال خواهد تراشید.

اوراق و قلم را به او برمی‌گردانم. دکتر کاغذها را توی پوشه می‌گذارد و پوشه را می‌بندد.

-ببینید، همین راهروی سمت چپ را تا انتها بروید. اواخر راهرو، به یک دیوار سیاه می‌رسید. بپیچید توی راهروی سمت چپ و بگردید دنبال بخش الف-صفر. من بهشان زنگ زده‌ام. یک تخت در اختیارتان می‌گذارند. اگر امشب سنگ کلیه‌ی‌تان را دفع نکنید، فردا صبح شما را می‌فرستیم بخش جراحی!

پشت می‌کند به من و می‌رود سراغ پرستار تنومند. این‌طور که معلوم است مرا همراهی نمی‌کند و باید تنهایی به بخش الف-صفر مراجعه کنم. آیا می‌خواهد به مورد آن پیرزن رسیدگی کند؟ شاید ساعت کارش تمام شده و عجله دارد برود سر خانه و زندگی خودش؟ شاید هم خیلی ساده از سر تنبلی وقت نمی‌گذارد تا مرا به بخش برساند. پرونده یا هیچ برگه‌ای هم دستم نمی‌دهد. ناچار راه می‌افتم در دل راهروی خلوت و پایان‌ناپذیرِ سمت چپ. از پشت سر فقط صدای لرزان پیرزن را می‌شنوم: «می‌ترسم… نه…، لطفن نه!»

هرچند کل مجتمع پزشکی مدرن و امروزی است، واحدها و بخش‌های بخش سمت چپ حتا نوسازتر هم به‌نظر می‌رسد. بوی بیمارستان به مشام می‌آید، بوی مواد شوینده و ضدعفونی‌کننده. به‌ندرت پرستار یا پزشکی را می‌بینم که به اتاقی داخل یا از آن خارج می‌شود، اما هیچ بیمار یا مراجعه‌کننده‌ای به چشم نمی‌آید. از بی‌پایان بودن راه به‌تنگ می‌آیم. سرآخر می‌رسم به جایی که دیواری سیاه دارد و واژه‌ی الف با رنگی سرخ بر آن نقش شده است. دکتر همین‌جا را نگفته بود؟ لحظه‌ای مردد می‌مانم و بعد می‌پیچم توی راهروی دست چپ. انتهای راهرو، چند آسانسور و راه‌پله‌ها قرار دارد و یک درِ شیشه‌ای ضخیم و بزرگ. دنبال حروف الف-صفر می‌گردم. اینجا کشور تابلوها و علائم راهنمایی است. خوانده‌ام در هیچ کشور دیگری به اندازه‌ی این کشور تابلو و علامت وجود ندارد. همیشه به من یاد داده‌اند که فقط از تابلوها پیروی کنم وگرنه به‌راحتی گم می‌شوم. اما روی این در هیچ نوشته‌ای نیست! گرداگردم را دوباره برانداز می‌کنم. نه، گزینه‌ی دیگری نیست. با تردید دگمه‌ی کنار در را فشار می‌دهم و درِ عظیم‌الجثه با صدای خشکی، اتوماتیک گشوده می‌شود. باز هم راهرویی طویل و اتاق‌هایی که هیچ‌کدام نام و نشانی بر خود ندارند. این بخش به نظر متروک می‌آید یا شاید بخشی است که هنوز راه‌اندازی نشده است.

ته راهرو به یک سه راهی ختم می‌شود. یکی از مسیرها را شانسی انتخاب می‌کنم و راه می‌افتم. دقایقی بعد باز از راهروی اصلی سر درمی‌آورم. سر جای اولم رسیده‌ام. با کلافگی سرجایم می‌ایستم و می‌کوشم حواسم را متمرکز کنم. خُب من در بخش الف هستم. این را می‌دانم اما این الف-صفر کوفتی کجاست؟ نکند صفر به معنای طبقه‌ی زیرزمین است؟ راه‌پله را پیدا می‌کنم و یک طبقه پایین می‌روم. اما نه. اینجا پارکینگ است و رختشویخانه. درون رختشویخانه، دو زن که پیداست نظافتچی هستند به زبانی بیگانه مشغول صحبت و خنده هستند. از آنان سراغ بخش الف-صفر را می‌گیرم. زبان مرا نمی‌فهمند و فقط به نشانه‌ی نفی سر تکان می‌دهند.

به طبقه‌ی همکف برمی‌گردم و راهروهای دیگر را امتحان می‌کنم. هر بار درست مانند هزارتو برمی‌گردم سر جای اولم. نظافتچی سیاهپوستی در حال تی‌کشدن کف راهرو است. از او سراغ الف-صفر را می‌گیرم. با شگفتی نگاهم می‌کند و می‌گوید اینجا بخش الف است اما هیچ‌وقت بخشی به نام الف-صفر نداشته‌اند. آیا ممکن است کسی که در این مجموعه کار می‌کند، بخش‌های مجموعه‌ی محل کارش را نشناسد؟ شاید تازه‌وارد است! مرد سیاهپوست دقیقه‌ای بعد ابزار کارش را جمع می‌کند، داخل یک گاری مخصوص می‌گذارد و در پیچ یکی از راهروها ناپدید می‌شود. بیش از نیم ساعت است که سرگردانم. درهایی که گویی به فضاهای بیرونی راه دارند، قفل هستند و درهای باز مرا به راهروی اصلی می‌رسانند. برای یک لحظه وسوسه می‌شوم قید همه چیز را بزنم و برگردم به بخش پذیرش و در ورودی اصلی و بیمارستان را ترک کنم. بعید است کسی جلویم را بگیرد. می‌روم و راحت! اما دکتر گفته بود ورود مرا خبر داده و در بخش الف-صفر منتظر من هستند.

دیگر پاک مسیرم را گم کرده‌ام و مرتب دور خود می‌چرخم. سرانجام درست زمانی که تصمیم گرفته‌ام راه خروج را پیدا کنم، جایی که نمی‌فهمم برای نخستین بار به آن وارد شده‌ام یا در سرگردانی از برابرش رد شده‌ام، از در بزرگی عبور می‌کنم و دو زن پرستار، جلوی رویم سبز می‌شوند.

می‌پرسم: «اینجا بخش الف-صفر است؟ دکتر به من گفت خودم را به این بخش معرفی کنم.»

پرستار اولی که به گونه‌ی عجیبی درشت‌هیکل است، خطاب به پرستار دوم می‌گوید: «باز یکی از همان بی‌پرونده‌هاست. ببین توی کدام اتاق تخت داریم.»

پرستار دوم نگاهی به سراپایم می‌اندازد: «دنبالم بیایید!»

توی راهرو دنبالش راه می‌افتم. از جلوی اتاقی با این نوشته عبور می‌کنیم: «اتاق پرستاران»، در اتاقی دیگر وسایل نظافت چیده‌اند و در اتاقی کوچک‌تر دستگاه قهوه‌جوش و ماشین ظرف‌شویی و کمی ظرف و ظروف. درِ اتاق‌ها را یکی یکی باز و درونش را نگاه می‌کند. از پشت سر او، اتاق‌ها را می‌بینم که همگی لخت و خالی هستند. سرآخر توی یکی از اتاق‌ها تختی پیدا می‌شود.

-همین‌جا بمانید. برایتان بالش و ملحفه می‌آوریم.

لهجه‌اش خارجی است. از اتاق بیرون می‌رود. روی تنها صندلی توی اتاق، روبه‌روی تخت خواب می‌نشینم و اتاق خالی را نگاه می‌کنم. اتاق، پنجره‌ای بزرگ، رو به یک حیاط دارد. پشتِ پنجره، کرکره‌های قطور آهنی نصب شده است. از لای کرکره‌ها، حیاط خزان‌زده بیش‌وکم پیداست. از لای درز پنجره‌ی نیم‌گشوده، بوی برگ‌های مرطوبِ رو به پوسیدگی و تجزیه به مشام می‌رسد.

دقیقه‌ای بعد پرستارِ درشت‌قامت با ملحفه و بالش و یک بطری آب در دست، سر می‌رسد و مشغول آماده کردن تخت می‌شود. می‌پرسم: «چطور همه‌ی این اتاق‌ها خالی هستند؟ شنیده بودم در این بیمارستان بیماران توی صف، برای گرفتن تخت هستند و هیچ تختی خالی نمی‌ماند؟»

با چشمان آبی سردش به من نگاه می‌کند: «بله، اما بخش الف-صفر فرق دارد. اینجا بخش آماده‌سازی است. اگر در طول شب، درد سراغتان آمد، زنگِ کنار تخت‌تان را فشار دهید. سراغتان می‌آییم. اما اگر تا فردا صبح سنگ را دفع نکردید می‌فرستیم‌تان برای بخش جراحی.»

زبان دیار این پروسی‌های سابق، خودش می‌تواند به اندازه‌ی کافی خشن و زمخت باشد، اما این پرستار واژه‌ها را به طریق خاص خود، بسیار تصنعی اما محکم و شمرده ادا می‌کند که حتا طنینی ترسناک و ناشناخته دارد. همواره از استعداد خود در تشخیص ملیت افراد از روی لهجه‌شان به خود غره بودم، اما با شگفتی می‌بینم نه از روی شکل و شمایل و نه از روی لهجه می‌توانم حدس بزنم اصلیت این دو پرستار چیست؟ هر چند می‌توانم بگویم چه ملیتی ندارند، اما اینکه از کدام سرزمین‌اند، نه!

می‌پرسم: «برای شام چیزی به من می‌دهید؟ از صبح تا حالا هیچ چیز نخورده‌ام.»

-چه بهتر! گفتم که، شاید فردا شما را بفرستند برای جراحی. بهتر است ناشتا باشید!

پرستار بیرون می‌رود و در را می‌بندد. همان‌طور با لباس روی تخت دراز می‌کشم. برایم لباس مخصوص بیماران را نیاورده‌اند. شاید آن را گذاشته‌اند برای وقتی که مرا به بخش دیگری بفرستند، به بخش جراحی! از فکر کردن به جراحی افسرده می‌شوم. کاش امشب، سنگ کلیه‌ام دفع شود و کار به آنجا نکشد. اما هیچ تغییری در وضع جسمی خود نمی‌بینم. کرکره‌های آهنی با صدایی ممتد آرام‌آرام به صورت اتوماتیک بسته می‌شوند و اتاق در تاریکی فرو می‌رود. چشمانم را می‌بندم و می‌کوشم بخوابم. البته نیازی به کوشش هم نیست. به‌قدری خسته و از پا افتاده هستم که متوجه نمی‌شوم چه وقت خوابم می‌برد.

بیدار که می‌شوم هنوز هیچ نوری در اتاق نیست، اما بر اساس غریزه حس می‌کنم که مدتی از روز گذشته است. با تانی از تخت بیرون می‌آیم. پاهایم خواب رفته‌اند. لنگ‌لنگان سراغ در اتاق می‌روم. پشت در مکث می‌کنم و می‌کوشم صداهای بیرون را بشنوم. هیچ صدایی نمی‌آید. سکوت مطلق است. در را باز می‌کنم و وارد راهرو می‌شوم. راهرو خالی است. از جلوی اتاق‌ها رد می‌شوم. در اتاق‌ها گشوده است. همه‌ی اتاق‌ها خالی هستند؛ مطلقن خالی و متروک. توی اتاق پرستاران نیز هیچ‌کسی نیست و حتا هیچ لباس یا وسایل شخصی. اتاقک آشپزخانه نیز همین‌طور. دستگاه قهوه‌جوش خاموش است و گویی مدت‌هاست هیچ‌کس از آن استفاده نکرده است. در عظیم و قطور بخش قفل است. چند بار دگمه‌ی اتوماتیک آن را فشار می‌دهم. اتفاقی نمی‌افتد.

ساعتی روی دیوار که تنها تزئین این راهروی لخت و خالی است نزدیک ظهر را نشان می‌دهد، اما هیچ‌کس در این مدت، سراغم نیامده است. سکوت سنگین و سنگین‌تر می‌شود. نمی‌دانم چرا، اما ناگهان به خیالم می‌رسد صدای پیرزنِ دیروزی، از جایی پشت دیوارها، می‌آید: «نه… لطفن نه! می‌ترسم! لطفن نه…!»

پایان

کلافِ گمشده

نگاهی به داستان بخشِ الف- صفر نوشته‌ی رضا نجفی

مرجان طلایی

داستانِ «بخشِ الف-صفر»، روایت کسی هست که برای درمان به بیمارستانی مراجعه کرده است. پس از مراحل گوناگون معاینه و آزمایش و تصویربرداری، دکتر به او می‌گوید که باید بستری شود، وگرنه دچار انسداد مجاری مثانه خواهد شد. و این آغاز راهی پر پیچ‌و‌خم برای رسیدن به بخشی موسوم به الف- صفر است.

داستان با جملات نهی و امر آغاز می‌شود: «اجازه ندارید برگردید خانه. باید امشب اینجا بستری ‌شوید!» جملاتی که به خوبی، ذهن خواننده را درگیر و او را وادار به ادامه داستان می‌کند.

راوی، شخصیت اصلی داستان است. این انتخاب، خواننده را درگیر تجربه‌ای مستقیم از اضطراب و سردرگمی می‌کند. از سویی خواننده، داستان را از دریچه‌ی نگاه راوی می‌بیند، از زبان او می‌شنود و با احساس او درگیر کشمکش می‌شود. از این‌رو خواننده نمی‌تواند به درستی روایت مطمئن باشد. کل ماجرا ممکن است کابوس باشد؛ یا شاید بیمارستان در عالم واقع وجود دارد، اما روایتِ راوی به عللی دچار توهم است. اگر زاویه‌ی دید، راوی دانای کل بود و این هزارتو از نگاهی بیرونی توصیف می‌شد،  تک‌افتادگی و سردرگمی شخصیت در این حد منتقل نمی‌شد. به عبارت دیگر، هزارتو از درون، بیشتر قابل تجربه و توصیف است. توصیف هزارتو از بیرون، در معرض خطر ارائه‌ی تصویری تک بعدی قرار می‌گرفت. در این مورد، نبودِ راوی دانای کلی که خواننده به او پناه ببرد، همزادپنداری و احساس سردرگمی خواننده را افزون کرده است. به عبارت بهتر، زاویه‌ی دید، در همسویی با دیگر عناصر داستان، برای گذاردن تاثیر واحد نهایی بر خواننده، کارآمدی فزون‌تری یافته‌است. کوتاه کلام، انتخاب زاویه‌ی دید اول شخص، انتخابی کلیدی در ساختار داستان و کاملاَ در جهت وحدت تاثیر شمرده می‌شود.

مکان در این داستان بسیار مهم است. بیمارستان، توان بالایی برای ساخت اتمسفر این داستان فراهم آورده است. بیمارستان در اینجا نه تنها به عنوان محل رخداد داستان و مکانی صرف، بلکه حاوی ویژگی‌هایی زنده شمرده می‌شود؛ مکانی که دیوارها و راهروهایی هزارتو و توطئه‌گر دارد و انسان را در خود فرومی‌بلعد. در واقع مکان در این داستان، جاندار و هوشمند است، مانند دیوارهای شهر در رمان شهر و دیوارهای نامطمئن‌اش اثر موراکامی که مراقب و بینا می‌نمایند.

مکان جغرافیایی داستان، گویا کشور آلمان است که برای مخاطب فارسی زبان، غربت و حس بیگانگی را تداعی می‌کند. استفاده از واژه‌ی پروس به جای آلمان به عنوان کشوری شناخته‌شده، باری از بروکراسی افراطی و نظامی تمامیت‌خواه را به همراه دارد. هر دو نکته‌ی یادشده همسو با  ایجاد تاثیر یگانه‌ی داستان هستند.

در مورد مبحث پیرنگ، در این داستان ما با پیرنگ جستجو روبه‌رو هستیم: جستجوی بخش الف صفر. پیرنگ این داستان، مانند راهروهای توصیف شده در آن، هزارتو است. خروجی در کار نیست. حرکت بیشتر، سرگردانی بیشتر در پی دارد. فضا مسخ شده ‌است. زمان کند می‌گذرد و فاصله‌ها کش می‌آیند. وسعت دید کم است. فضا در سطح افقی هزار تو و در سطح عمودی پلکانی ناممکن است که شخص هر چه پیش برود، به جای نخست باز خواهد گشت؛ جهانی مانند کتابخانه‌ی بابل. هر دو برای بی‌پایانی مهندسی شده‌اند. نه اینکه راه دراز باشد، بلکه راه ناممکن است. احتمال پیدا کردن هدف در هر دو داستان صفر درصد است. امید یا وعده در هر دو، صرفاَ امکانی تئوریک است که توانی برای فعلیت ندارد. در واقع فیزیکِ پیرنگ، به عمد، در تضاد با تلاش شخصیت جستجوگر داستان طراحی شده است. این نقشه برای یافتن و حتی برای خروج و رستگاری کشیده نشده‌است. همین نکته است که به ژرفای داستان در ذهن می‌افزاید. پیرنگ، در ساخت جهانی اگزیستانسیال موفق عمل کرده است.

همچنین، فضا‌سازی داستان نیز شایان اشاره است. رو به تاریکی بودن و غروب، خلوتی پایان روز، دور شدن صدای هیاهوی زندگی، لباس سورمه‌ای شب‌گونه‌ی پرسنل به جای لباس سفید، ظاهر و حرکات پیرزن با مژگان قرمز که گویی شاهد یک فاجعه بوده است، بوی مواد ضدعفونی ، بوی تجزیه و فساد برگ‌ها، دیوار سیاه و در آهنین بزرگ، راهروهای پیچ در پیچ و بی انتها، اتاق‌های خالی…، همگی تکه‌های اتمسفری هماهنگ با ساختار داستان به‌شمار می‌آیند.

روشن‌ترین کشمکشی که شخصیت داستان با آن روبه‌روست، کشمکش با خود است، میان امضاء کردن یا نکردن، ماندن یا رفتن. بماند و درمان شود بعد برود یا از خیر درمان بگذرد و به خانه‌ی امن خود بازگردد. اما بیمارستان عاقبت دیگری در نظر دارد. همان‌گونه که درباره‌ی پیرنگ نیز اشاره شد، ساختار برای هیچ‌کدام از احتمالات انتخابی راوی طراحی نشده است. او هر چه بیشتر وارد این دایره شود، کمتر راهی برای برون رفت دارد. انتخاب میان ماندن و رفتن نیست. درباره‌ی انتخاب چگونه ماندن است. آیا مانند پیرزن ابتدای داستان از پذیرش امتناع کند و آنقدر در این انتخاب بماند که فرسوده شود؟ یا مانند راوی که فرم پذیرش را امضاء کرده و پذیرفته، زودتر به انتهای ماجرا برسد؟ ماجرا مانند حق انتخابی است که قاتلی به شکار خود می‌دهد: ذره ذره در حال بیداری یا سریع در حال خواب؟ کدام مرگ را برمی‌گزینی؟

راوی برای رهایی از شر سنگی که ممکن است راه مثانه‌اش را مسدود کند، پذیرفته که بستری شود، اکنون اما خودش مانند همان سنگ در پیچاپیچ مجاری گیر افتاده است.  ساختار بدن می‌خواهد از شر سنگ خلاص شود. چگونه؟ به گفته‌ی دکتر یا باید خودش دفع شود یا  جراحی صورت گیرد. اختیار یا اجباری که هر دو به نیست شدن سنگ می‌انجامد. به‌زعم راوی هر دو انتخاب به رستگاری منتهی می‌شود. اما بیمارستان پاسخ دیگری دارد. همین امر است که بیمارستان را همچو موجودی زنده به نمایش می‌گذارد. راوی شب می‌خوابد و صبح بیدار می‌شود. نشانی از آثار جراحی نیست. سنگ، به طور طبیعی نیز دفع نشده است. پس چه شده است؟ جراحی و دفع هر دو منجر به رهایی بود. اما راه‌حل بیمارستان بلعیدن، هضم و جذب است. شخصیت، بخشی از ساختار بیمارستان شده است. در اینجا نویسنده موقعیت تلخ و ترسناکی ساخته است، اینکه انتخاب‌ها همگی کاذب بوده‌اند و به اجبار باید آجری از ساختاری بزرگ شد.

بیمارستان در این داستان ، نمای کاملی از یک نهاد تام در نظریه‌ی جامعه‌شناختی اروینگ کافمن است، مانند زندان، پادگان و آسایشگاه. معنادار است که نویسنده به تعلق بیمارستان به ارتش اشاره می‌کند. در چنین نهادی افراد از جامعه جدا شده‌اند و با قواعد ویژه و یکسان مدیریت می‌شوند. در چنین فضایی هویت فردی کمرنگ یا حذف می‌شود. برای این منظور همه باید از یک قانون در همه‌ی امور حتی امور شخصی پیروی کنند. این امر شامل لباس یکسان نیز می‌شود. راوی داستان هم انتظار دریافت لباس مخصوص بیمارستان را دارد و از اینکه این لباس را به او نمی‌دهند، تعجب می‌کند. احتمالاَ تردید و وسوسه‌ی او به خروج از بیمارستان از سوی ساختار، گونه‌ای ناسازگاری شناخته شده است. در نهادهای تام، افراد با شماره یا پرونده شناخته می‌شوند. اما همین ناسازگاری کوچکِ راوی، سبب می‌شود که ساختار، برای او حتی پرونده هم فراهم نکند. دقیقاَ در همان اوج داستان که راوی تصمیم به خروج از بیمارستان می‌گیرد، دو پرستار مانند ماموران اجرای حکم حاضر می‌شوند و او را به اتاقی مانند سلول انفرادی می‌برند.

در حقیقت، همان دم که دکتر به تصاویر بدن راوی نگاه کرد و موقعیت را به وی توضیح داد، راوی بدل به سوژه‌ای برای ساختار بیمارستان شد. در این میان دکتر، نماینده‌ی کنترل و قدرت ساختار بیمارستان است و نخستین اعمال قدرت او بر راوی با امضای برگه‌ها شکل رسمی به خود می‌گیرد. حتی اگر از پدیده‌ی بیماری چشم بپوشیم، شرایط بیمارستان مانند زندان یا آسایشگاه است، مکان‌هایی که به نظر فوکو برای اعمال قدرت و کنترل و نظارت بر بدن‌ها ساخته شده‌اند.

در پایان اشاره‌ای به اسطوره‌ی  لابیرنت مینوتور نیز خالی از لطف نیست. مینوتور هیولایی بود که با فرستادن جوان‌ها به هزارتوی محل زندگی‌اش، تغذیه‌اش می‌کردند. ویژگی هزارتو این بود که هیچ‌کس نمی‌توانست راه برون‌رفت را بیابد و قربانیان محکوم بودند به سرگردانی و خوراک مینوتور شدن. در این اسطوره، تنها کسی که توانست راه خروج را بیابد، تسئوس، شاهزاده‌ای آتنی، بود که با کمک کلافی نخی که معشوقه‌اش به او داده بود، پس از کشتن مینوتور موفق به رهایی شد. اما در داستانِ بخشِ الف- صفر نه معشوقه‌ای در کار است و نه کلافی.

در آغاز، هیچ بود و در پایان هیچ بود!

تاویلی نمودگرایانه بر داستان بخشِ الف-صفر

کتایون تره‌کار

داستان در ظاهر روایت بستری شدن یک بیمار است، اما در لایه‌ی زیرین تجربه‌ای فلسفی و وجودی از تنهایی، پوچی و بی‌معنایی زندگی را نشان می‌دهد. در پی، به‌مثابه‌ی مشت نمونه‌ی خروار، در رویکردی نمودگرایانه، کلیدی‌ترین پدیدارهای متن را وامی‌کاویم.

الف و صفر: آغاز و هیچ

ترکیب الف-صفر که نام داستان (بخشِ الف–صفر) نیز قرار گرفته، مهم‌ترین کلید برای فهم جانمایه‌ی اثر شمرده می‌شود.

  «الف» نخستین حرف الفباست، نشانه آغاز، تولد و ورود و «صفر» نماد پوچی ، خلا و هیچ.

  ترکیب این دو نشان می‌دهد که هر آغاز در دل خودش «هیچ» را حمل می‌کند؛ یعنی از همان لحظه‌ی شروع، پایان و پوچی نیز در راه است.

بیمارستان: نشانی از جهان مدرن

بیمارستان پر از نظم، تابلو و فرم است؛ اما هنگامی که راوی وارد بخش «الف–صفر» می‌شود، همه چیز فرو می‌ریزد: راهروها شبیه هزارتو هستند. اتاق‌ها خالی و متروک‌اند. هیچ‌کس واقعاً حضور ندارد.

این تصویر، بیمارستان را به نمادی از جهان مدرن بدل می‌کند: ظاهراً منظم و مجهز، اما در عمق، پر از خلاء و بی‌معنایی.

پیرزن و دعاهایش

پیرزنی که مدام بدنش را تکان می‌دهد و دعاهایی شبیه زبان عبری یا زمزمه‌های مذهبی تکرار می‌کند، صدای دیگری از دل همین پوچی است. او مدام می‌گوید: «لطفاً نه!».

این «نه» گفتن بازتاب ترس از مرگ و نیستی است. دعاهای او نه نشان‌دهنده‌ی ایمانی راستین، بلکه پژواک اضطراب انسان در برابر پوچی‌اند؛ تکرار کلماتی که پاسخی دریافت نمی‌کنند. او نماد همه‌ی انسان‌هایی است که در لحظه‌های آخر، از تهی شدن می‌ترسند و دست به دعا می‌برند، اما دعا تنها پژواک صدای خودشان است.

تنهایی و سرگردانی

راوی در راهروهای بی‌پایان سرگردان است. دکتر رهایش می‌کند، پرستارها بیگانه‌اند، بیماران دیگر غایب‌اند. هیچ‌کس همراهش نیست. این همان تجربه‌ی اگزیستانسیالیستی است: هر انسان در نهایت تنهاست، در برابر مرگ و در برابر پوچی.

جمع‌بندی:

  • زندگی هرچقدر هم پر از نظم و ساختار باشد، در نهایت به «صفر» ختم می‌شود.
  • انسان محکوم است به تنهایی، به سرگردانی در راهروهای بی‌معنا، و به مواجهه با دیوار سیاه نیستی.
  • دعا، ایمان یا نظام‌های اجتماعی، هیچ‌کدام او را از این سرنوشت نمی‌رهانند.

این داستان تمثیلی اگزیستانسیالیستی است. «الف» آغاز زندگی است و «صفر» پایان پوچ آن. پیرزن با دعاهایش ترس از نیستی را فریاد می‌زند. بیمارستان مدرن با همه‌ی نشانه‌ها و نظم‌هایش، در عمق چیزی جز خلا نیست و انسان، تنها و بی‌پناه، در راهرویی بی‌انتها قدم می‌زند؛ جایی میان بودن و نبودن.

سرگشته در ابهام و بی‌زمانی

نگاهی امپرسیونیستی به داستان

آزیتا سیدی

داستان در بستری از ابهام و بی‌زمانی روایت می‌شود. بیمارستان نه ‌تنها مکانی درمانی، بلکه به‌ شکلی دردناک گونه‌ای هزارتو یا حتی مانند ‌بازداشتگاهی ذهنی است. راوی در تلاش برای یافتن «بخش الف – صفر» بارها سرگردان می‌شود؛ این سرگردانی فراتر از امری فیزیکی است و به لایه‌ای استعاری از گم‌گشتگی او در ساختارهای بروکراتیک و غیرانسانی دلالت دارد. فضای سرد، تاریک و بی‌روح بیمارستان با واژه‌هایی چون «دیوار سیاه»، «اتاق‌های خالی»، «کرکره‌های آهنی» و «سکوت مطلق» تصویری به‌غایت سرگردان را در ذهن می‌کارد. این انتخاب زبانی مؤثر است و حس اضطراب و تهی‌بودگی را به من  منتقل می‌کند. تصویرسازی به اندازه‌ای واقعی است که بوی بیمارستان، سردی دستگاه‌ها، صورت بی روح کارکنان، قد بلند پزشک و صدای پیرزنی هراسیده را می‌شنوم، او را می‌بینم، می‌بویم و حس می‌کنم.

داستان، داستانِ نشناختن است، آن‌چنان‌که راوی چندین بار آن را تجربه می‌کند؛ در برابر فیلم سیاه و‌ سفید اعضای بدنش، ترس از گم شدن در دنیای ندانستن، نخواندن تابلوها و شاید نفهمیدن آنها، در مقابل نورهایی که نیستند و پنجره‌هایی که بسته مانده‌اند!

بیمار مردی است که در ابتدا درد دارد، اما هنگامی که درد موقتاً قطع می‌شود، خود را درگیر نظام پزشکی و تصمیم اجباری به بستری‌شدن می‌یابد. او نماینده‌ی فردی عادی است که در مواجهه با «سیستم» اختیارش سلب می‌شود. او ‌معنای کلمات را نمی‌فهمد اما چاره‌ای جز امضاء زیر هر برگه‌ای را ندارد . چقدر عجز و ‌درد این مرد برایمان آشناست! از یک سو ترس از درد و‌ از سوی دیگر غرق در ندانستن قانون‌های نوشته و نانوشته.

و اما پیرزن که حضوری شبح‌وار دارد و تکرار جمله‌ی «لطفاً نه…» نشانه‌ای است از تکرار بی‌پایان رنج و بی‌پناهی انسان در ساختارهای درمانی/ اجتماعی. او می‌تواند نمادی از سرنوشت محتوم همه‌ی بیماران باشد، سرنوشت من، تو یا همه‌ی آنانی که در این سیستم، در این بوروکراسی گم شده‌اند‌.

پزشک، کارکنان و پرستاران همه بدون هویت روشن، سرد و ماشینی معرفی می‌شوند. پرستار «با چشمان آبی سرد» یا پزشک «ریشوی قدبلند» در نقش کارگزاران سیستم‌اند، نه شخصیت‌های انسانی دارند و نه به زبان بیماران می‌توانند حرف بزنند. آنان وظیفه‌ی ماشینی خود را انجام می‌دهند و دانسته یا نادانسته زارعان ترسی هستند که در دل هر بیمار می‌کارند.

پایان داستان، شاید برایم هیچ نامنتظره نبود، داستانی چنین پر واهمه، باید هم ابدی باشد.

رضا نجفی
"مترجم، منتقد و نویسنده"

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *